يكى را از شقاوت داغ بر دل * يكى را از سعادت تاج بر سر
چه گويى اندرين دو مرغ پرّان * همهساله گريزان يك ز ديگر
يكى را از سياهى قيرگون بال * يكى را از سپيدى سيمگون پر
چه گويى اندرين سرگشته پيلان * معلق در هوا با كوس و تندر
گهى پاشنده بر كهسار كافور * گهى بارنده در گلزار گوهر
چه گويى اندرين محراب موبد * كه خوانندش همى رخشنده آذر
لطيفى چون گل و لاله كه او شد * گل و لاله بر ابراهيم آزر
چه گويى اندرين سيماب روشن * فروزنده همه گيتى سراسر
كه در دريا به زخم چوب موسى * يكى ديوار شد پرروزن و در
چه گويى اندرين پيك دونده * ز حد باختر تا حدّ خاور
كه تخت مملكت را بود حمال * بايام سليمان پيمبر
چه گويى اندرين تاريك مركز * كزو خيزد نبات و گوهر و زر
گرفته صد هزاران كالبد را * به درد و داغ در آگوش و در بر
چه پندارى كه چندينى عجايب * به وصف اندر يك از ديگر عجبتر
شود بىصانعى هرگز مهيا * بود بىقادرى هرگز مقدّر
كرا باشد چنين انديشه ممكن * كرا باشد چنين گفتار باور
نه بىخلّاق باشد خلق عالم * نه بىنقاش باشد نقش دفتر
چو بنده عاجزست از پروريدن * خداوندى ببايد بندهپرور
خداوندى نگهبان و نگهدار * خداوندى توانا و توانگر
نه مصنوع و نه محدوث و نه محدث * نه مأمور و نه مجبور و نه مجبر
نه اندر ذات او تأليف و تركيب * نه اندر نعت او اعراض و جوهر
نه هرگز ملك او باشد معطل * نه هرگز حكم او باشد مزور
ازو هر امتى را امر معروف * وزو هر ملتى را نهى منكر
يكى از عدل او در چاه و زندان * يكى از فضل او بر تخت و منبر
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 518
مساهمون: ذبيح الله صفا
ص٥١٨