امارت سنجر در خراسان يعنى سالهاى بين 490 ( سال انتخاب سنجر از جانب بركيارق بامارت خراسان ) و 511 ( سال ارتقاء سنجر بسلطنت سلجوقى ) سروده شده است « 2 » و علاوه برين در مدح قوام الملك صدر الدين محمد بن فخر الملك بعنوان وزير سنجر كه تا سال 511 وزارت او را داشت چندبار به اين معنى اشاره كرده است « 1 » و اين معنى دليلى قاطع است بر آنكه حادثهء تير خوردن معزى پيش از سال 511 رخ داد .
معزى بنابر اشارات خود از زخم پيكان شاه چندى بيمار بوده و اميد عافيت نداشته است و بعدها هم كه بهبود يافت همواره پيكان در سينهء او جاى داشت و ويرا عذاب ميداد « 2 » .
آخرين كسى را كه معزى در ديوان خود ستوده معين الدين مختص الملك احمد وزير سنجر است « 3 » كه از سال 518 تا سال 521 درين شغل بود و در سال اخير بدست باطنيان كشته شد و چون ذكر غالب رجال دورهء ملكشاه و سنجر در اشعار اين شاعر آمده بنابرين سكوت او دربارهء رجال بعد از مختص الملك دليل آنست كه وى بعد از 521 زنده نبود و شايد پيش ازين تاريخ و پس از سال 518 درگذشته باشد و اينكه سنائى در دو بيت مذكور علت فوت او را تير خوردن از پادشاه دانسته است پس تا آخر عمر دچار رنج پيكان بوده و شايد از آسيب همان پيكان كه در سينهء او پنهان بود درگذشته است و به اين تقدير قول هدايت كه فوت معزى را سال 542 دانسته « 4 » اشتباه است . « 5 »
هامش
( 1 ) -شكر يزدانرا كه از فر وزير شهريار * بختم اندر راه مونس گشت و اندر شهريار
شكر يزدانرا كه از اقبال او كردم چو تير * قامتى همچون كمان كرده ز تير شهريار
مرده بودم شاه عيسىوار جانم بازداد * نرم كرد آهن چو موم اندر برم داودوار
رنج زايل كرد دست روزگار از صدر من * چون ببوسيدم مبارك دست صدر روزگار
صاحب عادل قوام الملك صدر الدين كه هست * از قوام الدين و فخر الملك شه را يادگار
اى خداوندى كه رحم تو بپيش زخم تير * پيش عمر من سپر شد گرد جان من حصار
عهد كرد ستم كه دست از جام مىدارم تهى * كز پس تيمار يكسال است مغزم پرخمار
بسكه در آغاز كار از عمر ببريدم اميد * عهد و پيمان بشكنم چون به شوم انجام كار
از همه چيزى مرا پرهيز كردن واجبست * خاصه از چيزى كه با طبعم نباشد سازگار
تا كه باشد در برم پيكان مرا رنجوردان * ور نباشد بر كفم ساغر مرا معذور دار( 2 ) -منت خدايرا كه بفر خدايگان * من بنده بىگنه نشدم كشته رايگان
منت خدايرا كه بجانم نكرد قصد * تيرى كه شه به قصد نينداخت از كمان
يك چند اگر ز رنج دلم بود دردمند * يكسال اگر ز درد تنم بود ناتوانبقيه از حاشيهء صفحهء قبلفرجام كار عاقبت خويش را سبب * فضل خداى دانم و فرّ خدايگان* * *گرچه دل و سينه كان گوهر دارم * رخساره ز رنج هر دو چون زر دارم
كآن بستهء زلف ماه دلبر دارم * وين خستهء تير شاه سنجر دارم* * *گر سينه بخست شاه سنجر ما را * كم نيست خمار عشق در سر ما را
گر دل بربود يار دلبر ما را * پيكان بدل دلست در بر ما را( 3 ) -موافقند بيك جاى پادشاه و وزير * يكى معز الدين و يكى معين الدينو :سيد دنيا معين دين پيغمبر كه هست * همچو داود پيمبر صاحب فصل الخطاب( 4 ) - مجمع الفصحا ج 1 ص 571
( 5 ) - مرحوم مغفور استاد فاضل فقيد عباس اقبال آشتيانى در مقدمهء ديوان معزى درين باره شرحى مستوفى دارد كه خواننده براى تكميل اطلاع بايد از آن استفاده كند .