تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 510

مساهمون:

ص٥١٠
نعلى زده از زرّ عيارى گويى * در گوش سپهر گوشوارى گويى
چون عرضه كردم امير على بسيار تحسين كرد ، سلطان گفت برو از آخر هركدام اسب كه خواهى بگشاى و درين حالت بر كنار آخر بوديم ، امير على اسبى نامزد كرد ، بياوردند و بكسان من دادند ، ارزيدى سيصد دينار نشابورى . سلطان بمصلّى رفت و من در خدمت ، نماز شام بگزارديم و بخوان شديم . بر خوان امير على گفت پسر برهانى درين تشريفى كه خداوند جهان فرمود هيچ نگفتى ، حالى دوبيتى بگوى ! من بر پاى جستم و خدمت كردم و چنان كه آمد حالى اين دوبيتى بگفتم :
چون آتش خاطر مرا شاه بديد * از خاك مرا بر زبر ماه كشيد چون آب يكى ترانه از من بشنيد * چون باد يكى مركب خاصم بخشيد
چون اين دوبيتى ادا كردم علاء الدوله احسنتها كرد و بسبب احسنت او سلطان مرا هزار دينار فرمود . علاء الدوله گفت جامگى و اجراش نرسيده است فردا بر دامن خواجه « 1 » خواهم نشست تا جامگيش از خزانه بفرمايد و اجراش بر سپاهان نويسد . گفت مگر تو كنى كه ديگران را اين حسبت نيست . او را بلقب من بازخوانيد . و لقب سلطان معز الدنيا و الدين بود ، امير على مرا خواجه معزى خواند ، سلطان گفت : امير معزى ! آن بزرگ بزرگ‌زاده چنان ساخت كه ديگر روز نماز پيشين هزار دينار بخشيده و هزار و دويست دينار جامگى ، و برات نيز هزار من غله ، به من رسيده بود . و چون ماه رمضان بيرون شد مرا بمجلس خواند و با سلطان نديم كرد و اقبال من روى در ترقى نهاد و بعد از آن پيوسته تيمار من همىداشت . . . » اين بود آغاز كار معزى در خدمت ملكشاه و ابتداى روزگار شاعرى او . و شاعر حق خدمتى را كه امير على دربارهء او كرده بود درين ابيات گزارده است :
مير اجل علىّ فرامرز خسروى * رستم رسوم و معن معانى و سام سان گشت از مناقب دو على بخت من بلند * شد بر مدايح دو على طبع من روان پيغمبر گزيده بدان بود شاددل * جغرى بك ستوده بدين هست شادمان .
هامش
( 1 ) - يعنى خواجه نظام الملك وزير ملكشاه
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 510 | ذبيح الله صفا