سالى در خدمت پادشاه روزگار گذاشتم كه جز وقتى از دور او را نتوانستم ديدن و از اجراء و جامگى يكمن و يك دينار نيافتم و خرج من زيادت شد و وام به گردن من درآمد و كار در سر من پيچيد او خواجهء بزرگ نظام الملك رحمه اللّه در حق شعر اعتقادى نداشتى از آنكه در معرفت او دست نداشت و از ائمه و متصوفه بهيچكس نمىپرداخت .
روزى كه فرداى آن رمضان خواست بود ، و من از جملهء خرج رمضان و عيدى دانگى نداشتم ، در آن دلتنگى بنزد علاء الدوله امير على فرامرز رفتم كه پادشاهزاده بود و شعر دوست و نديم خاص سلطان بود و داماد او ، حرمت تمام داشت و گستاخ بود و در آن دولت منصب بزرگ داشت ، و مرا تربيت كردى . گفتم زندگانى خداوند دراز باد ، نه هر كارى كه پدر بتواند كرد پسر بتواند كرد يا آنچه پدر را بيايد پسر را بيايد .
پدر من مردى جلد و سهم بود و درين صناعت مرزوق ، و خداوند جهان سلطان شهيد البارسلان را در حق او اعتقادى بود . آنچه ازو آمد از من همىنيايد . مرا حيايى منّاع است و نازكطبعى با آن يار است ، يك سال خدمت كردم و هزار دينار وام بر آوردم و دانگى نيافتم ، دستورى خواه بنده را تا بنشابور بازگردد و وام بگزارد و با آن باقى كه بماند همى سازد و دولت قاهره را دعايى همىگويد . امير على گفت راست گفتى همه تقصير كردهايم بعد ازين نكنيم . سلطان نماز شام به ماه ديدن بيرون آيد بايد كه آنجا حاضر باشى تا روزگار چه دست دهد . حالى صد دينارم فرمود تا برگ رمضان سازم و برفور مهرى بياوردند صد دينار نشابورى ، پيش من نهادند . عظيم شادمانه باز گشتم و برگ رمضان بفرمودم و نماز ديگر بدر سراپردهء سلطان شدم . قضا را علاء الدوله همان ساعت دررسيد . خدمت كردم ، گفت سره كردى و بوقت آمدى . پس فرود آمد و پيش سلطان شد ، آفتاب زرد سلطان از سراپرده بدر آمد ، كمان گروههء در دست ، علاء الدوله بر راست ، من بدويدم و خدمت كردم ، امير على نيكوييها پيوست و به ماه ديدن مشغول شدند و اول كسى كه ماه ديد سلطان بود ، عظيم شادمانه شد ، علاء الدوله مرا گفت : پسر برهانى در اين ماه نو چيزى بگوى ، من برفور اين دوبيتى بگفتم :
اى ماه چو ابروان يارى گويى * يا نى چو كمان شهريارى گويى