فرخنده بود بر متنبى بساط سيف * چونانكه بر حكيم دقيقى چغانيان
فرخنده شد بساط تو بر من كه يافتم * از تو سعادت و شرف و عمر جاودان
بعد ازين تاريخ تا پايان عهد ملكشاه يعنى تا سال 485 معزى يقينا در خدمت آن سلطان ميگذرانيد و بعد از وفات او و آشفتگى كار جانشينان وى ، معزى مدتى از عمر خود را در هرات و نيشابور و اصفهان بسر برد و سرگرم مدح امراى مختلف سلجوقى و غيرسلجوقى از قبيل سلطان بركيارق و محمد و ارسلان ارغو و امير ابو شجاع حبشى دو تن از مخالفان فرزندان ملكشاه در خراسان بود و وزيران مختلف سلاجقه را نيز ميستود تا آنكه دور حكومت خراسان بسنجر بن ملكشاه رسيد و معزى به خدمت او رسيد و ازين پس تا پايان حيات در خدمت او ميزيست و همواره ملازم او بود تا درگذشت .
دربارهء كيفيت وفات او عوفى چنين گفته است « 1 » : « گويند سبب وفات او آن بود كه روزى سلطان سعيد در خرگاه تير مىانداخت و او بيرون خرگاه ايستاده بود ، ناگاه تيرى از كمان شاه جدا شد و از جادهء هدف خطا شد بىقصد ، تير نشانه از جگر آن دلبند فضلا ساخت ، مرغ چهارپر تير او از سواد دل آن سواد ديدهء ارباب هنر دانه ساخت و هم در حال بر زمين افتاد و جان به آسمان رفت . » و ابو المجد مجدود سنايى هم در تعزيت معزى بقصهء تير خوردن او اشاره كرده و گفته است :
تا چند معزّاى معزّى كه خدايش * زينجا بفلك برد و بقاى ملكى داد
چون تير فلك بود قرينش بره آورد * پيكان ملك برد و بتير فلكى داد
قول عوفى بر اينكه معزى بعد از اصابت تير برجاى بمرد صحيح نيست « 2 » زيرا در ديوان شاعر چند بار به اين حادثه اشاره شده و معلوم مىشود كه چندى بعد از آن واقعه زنده بود . قديمترين اشارهيى كه شاعر به اين واقعه دارد در قصيدهييست كه مسلما در دورهء
هامش
( 1 ) - لباب الالباب ج 2 ص 70
( 2 ) - چه او را در عين ذكر تير خوردن خويش ناصر الدين خوانده و اين لقب دورهء امارت سنجرست :ملك سنجر همايون ناصر الدين * خداوند همه ايران و توران . . .
منم نوجان بفر دولت شاه * نشسته ساكن اندر مرو شهجان
بدستورى به خانه رفت خواهم * كه رنجورم هنوز از رنج پيكان