15 - معزّى
امير الشعرا ابو عبد اللّه محمد بن عبد الملك معزى نيشابورى « 1 » از شاعران استاد و زبانآور و از فصيحان نامبردار خراسان است .
وى پسر برهانى شاعر بوده و خود چندبار در اشعار خود از انتساب بعبد الملك برهانى سخن گفته است مثلا در اين ابيات :
بود نامم درين خدمت حقيقت بندهء مخلص * اگرچه خواجه برهانى محمد كرد نام من
خسروا شاها گر آمد عمر برهانى بسر * تا قيامت وارث عمر چنان چاكر تويى
جان او هر ساعتى گويد كه اى فرزند من * پيش سلطان جهان حقّ مرا حقوَر تويى
و بداشتن چنين پدر فخر كرده و خود را جانشين و وارث مهارت و استادى او شمرده است چنان كه در اين ابيات مىبينيم :
منم كه پيش شهنشاه نايب پدرم * بمرغزار علوم اندرون چو شير عرين
پسر بجاى پدر بهتر اندرين خدمت * برين بساط ز خاطر فشانده درّ ثمين
* * *
ميرا منم به خدمت تو نايب پدر * الجدّ فى الشمايل و الحدّ فى اللسان
گر گلستان شعر ز بلبل تهى شدست * بشنو نواى بچهء بلبل ز گلستان
و تخلص او بمعزى بسبب اختصاص ويست بمعز الدين و الدنيا ملكشاه بن الب ارسلان « 2 » ، و چون سلطان او را امير لقب كرد بنابرين مانند پدر خود امير الشعراء دربار سلجوقى بوده است « 3 » .
آغاز حيات امير معزى از آنچه خود براى احمد بن عمر بن على نظامى عروضى السمرقندى در تروق طوس حكايت كرد « 4 » ، بدين نحو سپرى شده بود : « . . . پدر من امير الشعراء برهانى رحمه اللّه در اول دولت ملكشاه به شهر قزوين از عالم فنا بعالم بقا تحويل كرد . . . پس جامگى و اجراء پدر به من تحويل افتاد و شاعر ملكشاه شدم و
هامش
( 1 ) - لباب الالباب ج 2 ص 69
( 2 ) - چهارمقاله ص 43
( 3 ) - چهارمقاله ص 43
( 4 ) - چهارمقاله ص 40 - 43