دلم بر دومن از دادن پشيمان نيستم ليكن * اگر يزدان ز دل بردن نگرداند پشيمانش
* * *
شاخ مرصّع شد از جواهر الوان * شخ تل ياقوت شد ز لالهء نعمان
ابر گهرهاى گل بسفت همانا * خردهء الماس گشت قطرهء باران
حوض ز نيلوفر و چمن ز گل سرخ * كوه نشابور گشت و كان بدخشان
بود گل ناشكفته بر صفت دل * باز چو بشكفت گشت بر صفت جان
پرگهر شبچراغ شد كمر كوه * چون كمر مهد پيل خسرو ايران
آهو از بس كه بر رياحين غلطد * سبزه و سنبل چرد هم از كتف و ران
باغ چو ميدان آبگينه شد از خويد * برگ شكوفه ز باد تخت سليمان
دامن خود بركشيد سرو چو بلقيس * كآب گمان كرد آبگينهء ميدان
انجيل آغاز كرد بلبل بر گل * چون ز بنفشه بديد حالت رهبان
شب همهشب كبك زعفران چرد از كوه * روز همه روز از آن بگردد خندان
چون شبهى داشت مرغزار به دريا * لاله بر اطراف او برست چو مرجان
گويى در پيش آفتاب نهادند * آينه در سايهاى برگ درختان
باغ ز ابر آن جمال يافت كه مسند * از پسر كدخداى لشكر سلطان
* * *
جز گرد دلم گشت نداند غم تو * از بُلعجبى هم به تو ماند غم تو
هرچند بر آتشم نشاند غم تو * غمناك شوم اگر نماند غم تو
* * *
ز اوّل تو بديدار زرتر بودى * ليكن بوفا عمر مزوّر بودى
چون درنگريستم نه درخور بودى * تو نيز نيازموده بهتر بودى !