تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 506

مساهمون:

ص٥٠٦
همه اندام زبانست و بصدگونه بود * هر زبانى را در مدحت صاحب گفتار
* * *
بعون و طالع مسعود و سعى نيك‌اختر * سپاه باد خزان سوى باغ كرد گذر گذشت و شد همه اطراف دشت ازو پرسيم * وزيد و شد همه اركان باغ ازو پر زر هوا بگشت و بكشت آتش گل اندر خاك * صبا بجست و ببست آب جوى را در جر « 1 » كنون كه هست بهرباغ در ز زاغ نشان * كنون كه هست بهر تيغ در زميغ اثر طريق جست نداند طيور سوى چمن * طواف كرد نيارد وحوش گرد كمر « 2 » نه باغ را ز مدد كم شود حشم ز حشم * نه زاغ را ز چمن بگسلد نفر ز نفر سزد كه ياد كند بلبل از وصال بهار * سزد كه نوحه كند زاغ در فراق شمر « 3 » صبا بر آب و شجر مهر و كين خود بنمود * كه آب ازو شد پوشيده و برهنه شجر بلور عيبه « 4 » يكى جوشن اندر آن حوضست * كه بود نيلى چون لاجورد و نيلوفر چرا قوى كند انگور خون همى در تن * اگر سراسر گلزار هست چون نشتر شگفتم آيد سخت . از دوروى سيب دورنگ * شگفت باشد لاشك دو روى در يك سر قمر بنيمى ازو رنگ داد و چونان داد * كه او نمود چو يك نيمه منكسف ز قمر اگر نديدى پير جوان به روى و بطبع * به چشم عبرت بر چهرهء ترنج نگر به دو سپرد ز سودا سه مايه چاراركان * ز خاك زرّ و ز كان نقره و ز بحر درر عماد دولت منصور بن سعيد كه هست * نظام ملك و قوام هدى و فخر بشر
* * *
مسلمان كشتن آيين كرد چشم نامسلمانش * بنوك ناوك مژگان كه پرزهرست پيكانش دلم سرگشتهء مهرست و مست عشق از مستى * همىترسم كه بگرايد سوى چاه زنخدانش همانا يك دل اندر شهر خالى نيست از مهرش * بدان صورت كه روز عيد من ديدم بميدانش دريغا روى من بودى زمين آن روز در ميدان * مگر بر روى من ماندى نشان نعل يكرانش
هامش
( 1 ) - جر : زمين شكافته ( 2 ) - كمر : كوه ( 3 ) - شمر : حوض ، آبگير . ( 4 ) - عيبه : جوشن