تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 505

مساهمون:

ص٥٠٥
جهانجوى بربست دست سياه * برون شد ز خرگه چو از ابر ماه خروشيد بر پاسبانان چو ناى * سراسيمه جستند يكسر ز جاى بديشان نمود آن سياه دراز * كه بگرفته بد آن يل سرفراز پس آگاهى از اين بارژنگ شد * برآشفت و از روى اورنگ شد سراسيمه آمد بكردار مست * بديد آنكه بسته سيه را دو دست بدان پاسبانان برآورد خشم * بديشان بگرداند از كينه چشم همىخواست كردن سيه را تباه * چنين گفت با نامدار سپاه مرا گر نداريد در زير بند * برآنم كه باشم يكى سودمند بجايى ازين پس به كار آيمت * بكارى كه بايدت يار آيمت به دو گفت شاه اى سياه عنود * در قلعه بر من ببايد گشود به يارى به من گرد زمّال را * همان گنج و اسباب هيتال را چنين پاسخ آورد با شاه عاس * همى از تو در دل مرا صد هراس سپارم به تو گنج زمال را * بيارم سر شاه هيتال را . . .
ابيات ذيل از ديوان عثمان مختارى نقل مىشود :
جشن و نوروز دليلند بشادى و بهار * لاله رخسارا خيز آن مى گل بوى بيار شب و روز از مى و شادى و سماع دلبر * نبود خوب تهىدست و لب و گوش و كنار دامن برقع هر لاله براندازد باد * گوشهء هودج هر غنچه فروگيرد خار گاه در جلوه بگردند عروسان چمن * گاه در پرده بخندند بتان گلزار افسر خويش مكلّل كند اكنون گلشن * كمر خويش مرصع كند اكنون كهسار گرت از بلبل گم شد هوس اين روزى چند * گوش زى نغمهء آن بلبل خوش الحان‌دار آن كمان پشت كه بر حلق و سرين و زانوش * ساخته درهم و تير و صدفست و دينار از نزاريست شده پوست بر اندامش خشك * شايد ار پوست شود خشك بر اندام نزار اوست آن الكن با معنى و لفظ بيحد * اوست آن اصلع باطرّه و زلف طرّار دل او تافته از تافته زلفين ويست * ورنه چون زلف بتان بيش چرا نالد زار
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 505 | ذبيح الله صفا