جهانجوى بربست دست سياه * برون شد ز خرگه چو از ابر ماه
خروشيد بر پاسبانان چو ناى * سراسيمه جستند يكسر ز جاى
بديشان نمود آن سياه دراز * كه بگرفته بد آن يل سرفراز
پس آگاهى از اين بارژنگ شد * برآشفت و از روى اورنگ شد
سراسيمه آمد بكردار مست * بديد آنكه بسته سيه را دو دست
بدان پاسبانان برآورد خشم * بديشان بگرداند از كينه چشم
همىخواست كردن سيه را تباه * چنين گفت با نامدار سپاه
مرا گر نداريد در زير بند * برآنم كه باشم يكى سودمند
بجايى ازين پس به كار آيمت * بكارى كه بايدت يار آيمت
به دو گفت شاه اى سياه عنود * در قلعه بر من ببايد گشود
به يارى به من گرد زمّال را * همان گنج و اسباب هيتال را
چنين پاسخ آورد با شاه عاس * همى از تو در دل مرا صد هراس
سپارم به تو گنج زمال را * بيارم سر شاه هيتال را . . .
ابيات ذيل از ديوان عثمان مختارى نقل مىشود :
جشن و نوروز دليلند بشادى و بهار * لاله رخسارا خيز آن مى گل بوى بيار
شب و روز از مى و شادى و سماع دلبر * نبود خوب تهىدست و لب و گوش و كنار
دامن برقع هر لاله براندازد باد * گوشهء هودج هر غنچه فروگيرد خار
گاه در جلوه بگردند عروسان چمن * گاه در پرده بخندند بتان گلزار
افسر خويش مكلّل كند اكنون گلشن * كمر خويش مرصع كند اكنون كهسار
گرت از بلبل گم شد هوس اين روزى چند * گوش زى نغمهء آن بلبل خوش الحاندار
آن كمان پشت كه بر حلق و سرين و زانوش * ساخته درهم و تير و صدفست و دينار
از نزاريست شده پوست بر اندامش خشك * شايد ار پوست شود خشك بر اندام نزار
اوست آن الكن با معنى و لفظ بيحد * اوست آن اصلع باطرّه و زلف طرّار
دل او تافته از تافته زلفين ويست * ورنه چون زلف بتان بيش چرا نالد زار