بودم ترا سزا و تو بودى مرا سزا * ترسم ز نزد من به كسى ناسزا شدى
بيگانه گشتن از من چون در سر تو بود * با جان من به مهر چرا آشنا شدى
اى تير راست چون بزدى بر نشانه زخم * و اى ظنّ نيك من بچه معنى خطا شدى
آرى همه گله نكنم چون شدى ز دست * تا خود همى بزارى گويم كجا شدى
امروزم ار ز هجر زدى در دو ديده خاك * بس شب كه تو ز وصل در او توتيا شدى
* * *
با همت باز باش و با كبر پلنگ * زيبا بگه شكار و پيروز بجنگ
كم كن بر عندليب و طاؤس درنگ * كآنجا همه بانگ آمد و اينجا همه رنگ
* * *
آن را كه تو در دلى خرد در سر اوست * و آن را كه تو رهبرى فلك چاكر اوست
آن را كه ببالين تو يكشب سر اوست * سرو و گل و مهر و ماه در بستر اوست
* * *
آويخته در هواى جان آويزت * بيرنگ شدم ز عشق رنگآميزت
خون شد جگرم ز غمزهء خونريزت * تا خود چه كند فراق شورانگيزت
* * *
در ماه چه روشنى كه در روى تو نيست * در خلد چه خرمى كه در كوى تو نيست
مشك ختنى چو زلف خوشبوى تو نيست * يكسر هنرى عيب تو جز خوى تو نيست
* * *
انديشه مكن بكارها در بسيار * كانديشهء بسيار بپيچاند كار
كارى كه برايت آيد آسان بگذار * ور نتوانى بكاردانان بسپار
14 - مختارى
ابو المفاخر خواجهء حكيم سراج الدين ابو عمر عثمان بن عمر ( يا : محمد ) مختارى غزنوى از شاعران بزرگ دربار غزنويان در اواخر قرن پنجم و نيمهء اول قرن ششم هجرى است . وى با ابراهيم بن مسعود غزنوى ( 450 - 492 ) و مسعود بن ابراهيم ( 492 - 508 ) و عضد الدوله شيرزاد بن مسعود بن