تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 498

مساهمون:

ص٤٩٨
گر تو سنگى بلاى سختى كش * ور نيى سنگ بشكن و بگداز چند باشى به اين و آن مشغول * شرم دار و بخويشتن پرداز
* * *
زيور آسمان چو بگشايند * كِلّه‌هاى هوا بيارايند كوه را سر بسيم درگيرند * دشت را رخ بزر بيندايند زنگ ظلمت بصيقل خورشيد * همچو آئينه پاك بزدايند اختران نور مهر دزديدند * ز آن به دو هيچ روى ننمايند مهر چون روز نور مه بستد * اختران شب همى پديد آيند بينى اندر سپيده‌دم بنهيب * كه ز لرزه همى نياسايند ايستاده همه ز بهر گريز * رايت آفتاب را پايند در هزيمت ز نور و تابش او * هرچه دريافتند بربايند اى عجب گوهران نيك و بدند * نه بيك طبع و نه بيك رايند مهترند آنچه ز آن گران دستند * كهترند آنچه ز آن سبك پايند پدر عقل و مادر هنرند * پس چرا سوى هر دو نگرايند همه پالوده نقره را مانند * نقرهء ضرّ و نفع پالايند چون سنانها ز دوده‌اند و ز من * بر دل و بر جگر نبخشايند در نظر ديدهاى مار آيند * خلق را ز آن چو مار بفسايند گرچه ما را چو مار مهره دهند * روزى آخر چو مار بگزايند نتوان جَست از آنچه پيش آرند * كرد بايد هرآنچه فرمايند زندگانند و جان زنده خورند * تازگانند و عمر فرسايند هرچه پيراستند بگشودند * دل مبند اندر آنچه پيرايند گاه در روى اين همىخندند * گاه دندان بر آن همىخايند از پى اين عبير مىبيزند * وز پى آن حنوط مىسايند دورها چرخ را بپيمودند * قرنها نيز هم بپيمايند