گر تو سنگى بلاى سختى كش * ور نيى سنگ بشكن و بگداز
چند باشى به اين و آن مشغول * شرم دار و بخويشتن پرداز
* * *
زيور آسمان چو بگشايند * كِلّههاى هوا بيارايند
كوه را سر بسيم درگيرند * دشت را رخ بزر بيندايند
زنگ ظلمت بصيقل خورشيد * همچو آئينه پاك بزدايند
اختران نور مهر دزديدند * ز آن به دو هيچ روى ننمايند
مهر چون روز نور مه بستد * اختران شب همى پديد آيند
بينى اندر سپيدهدم بنهيب * كه ز لرزه همى نياسايند
ايستاده همه ز بهر گريز * رايت آفتاب را پايند
در هزيمت ز نور و تابش او * هرچه دريافتند بربايند
اى عجب گوهران نيك و بدند * نه بيك طبع و نه بيك رايند
مهترند آنچه ز آن گران دستند * كهترند آنچه ز آن سبك پايند
پدر عقل و مادر هنرند * پس چرا سوى هر دو نگرايند
همه پالوده نقره را مانند * نقرهء ضرّ و نفع پالايند
چون سنانها ز دودهاند و ز من * بر دل و بر جگر نبخشايند
در نظر ديدهاى مار آيند * خلق را ز آن چو مار بفسايند
گرچه ما را چو مار مهره دهند * روزى آخر چو مار بگزايند
نتوان جَست از آنچه پيش آرند * كرد بايد هرآنچه فرمايند
زندگانند و جان زنده خورند * تازگانند و عمر فرسايند
هرچه پيراستند بگشودند * دل مبند اندر آنچه پيرايند
گاه در روى اين همىخندند * گاه دندان بر آن همىخايند
از پى اين عبير مىبيزند * وز پى آن حنوط مىسايند
دورها چرخ را بپيمودند * قرنها نيز هم بپيمايند