نكنند آنچه راى و كام كسى است * ز آنكه خود كامكار خود رايند
قطرهء آب خاك را ندهند * تا به خون روى گل نيالايند
خلق را پارهپاره دربندند * پس از آن بندبند بگشايند
خيز مسعود سعد ، رنجه مباش * همچنينند و همچنين بايند
همه فرمانبران يزدانند * تا ندانى كه كارفرمايند
* * *
تنم از رنج گرانبار مكن گو نكنم * جگرم چون دلم افگار مكن گو نكنم
دل نزارست ز عشق تو ببخشاى و برو * تن نزارست بغم زار مكن گو نكنم
بر من اربخت گشاده كند از عدل درى * آن دراز هجر بمسمار مكن گو نكنم
عهد كردى كه ازين پس نكنم با تو جفا * كردى اين بار و دگربار مكن گو نكنم
صعب درديست جدايى تو بهر هفته مرا * بچنين درد گرفتار مكن گو نكنم
بدگر دوستيى كردى اقرار و مرا * چون خبر دادند انكار مكن گو نكنم
گنهى چون بكنى عذرى از آن كرده بخواه * پس از آن بر گنه اصرار مكن گو نكنم
من هوادار دلآزارم هرزهدل خويش * از هواى من بيزار مكن گو نكنم
تيز بازارى هر جاى بآزار تو تيز * با دل زار بآزار مكن گو نكنم
اى مرا روى تو چون جان و دل و ديده عزيز * به همه چيز مرا خوار مكن گو نكنم
بر من اى زلف تو و روى تو همچون شب و روز * روز روشن چو شب تار مكن گو نكنم
جاى مهر تو دلست اى دلت از مهر تهى * پس دلم را ز تن آوار مكن گو نكنم
چون نيم نزد تو مانندهء دينار عزيز * رخم از رنگ چو دينار مكن گو نكنم
اى تنآسان دلآسوده ز بيمارى هجر * كار من بر من دشوار مكن گو نكنم
اين دلم را كه همه مهر و وفاى تو گرفت * بغم و انده بيمار مكن گو نكنم
اين دل خسته بىآزار تو رنج تو كشيد * غم برين خستهدل انبار مكن گو نكنم
كم شود مهر چو بسيار شود ناز بتا * ناز با عاشق بسيار مكن گو نكنم
اى بدان روىِ دلفروز چو گلنارِ ببار * دلم آگندهتر از نار مكن گو نكنم