تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 499

مساهمون:

ص٤٩٩
نكنند آنچه راى و كام كسى است * ز آنكه خود كامكار خود رايند قطرهء آب خاك را ندهند * تا به خون روى گل نيالايند خلق را پاره‌پاره دربندند * پس از آن بندبند بگشايند خيز مسعود سعد ، رنجه مباش * همچنينند و همچنين بايند همه فرمانبران يزدانند * تا ندانى كه كارفرمايند
* * *
تنم از رنج گرانبار مكن گو نكنم * جگرم چون دلم افگار مكن گو نكنم دل نزارست ز عشق تو ببخشاى و برو * تن نزارست بغم زار مكن گو نكنم بر من اربخت گشاده كند از عدل درى * آن دراز هجر بمسمار مكن گو نكنم عهد كردى كه ازين پس نكنم با تو جفا * كردى اين بار و دگربار مكن گو نكنم صعب درديست جدايى تو بهر هفته مرا * بچنين درد گرفتار مكن گو نكنم بدگر دوستيى كردى اقرار و مرا * چون خبر دادند انكار مكن گو نكنم گنهى چون بكنى عذرى از آن كرده بخواه * پس از آن بر گنه اصرار مكن گو نكنم من هوادار دل‌آزارم هرزه‌دل خويش * از هواى من بيزار مكن گو نكنم تيز بازارى هر جاى بآزار تو تيز * با دل زار بآزار مكن گو نكنم اى مرا روى تو چون جان و دل و ديده عزيز * به همه چيز مرا خوار مكن گو نكنم بر من اى زلف تو و روى تو همچون شب و روز * روز روشن چو شب تار مكن گو نكنم جاى مهر تو دلست اى دلت از مهر تهى * پس دلم را ز تن آوار مكن گو نكنم چون نيم نزد تو مانندهء دينار عزيز * رخم از رنگ چو دينار مكن گو نكنم اى تن‌آسان دل‌آسوده ز بيمارى هجر * كار من بر من دشوار مكن گو نكنم اين دلم را كه همه مهر و وفاى تو گرفت * بغم و انده بيمار مكن گو نكنم اين دل خسته بىآزار تو رنج تو كشيد * غم برين خسته‌دل انبار مكن گو نكنم كم شود مهر چو بسيار شود ناز بتا * ناز با عاشق بسيار مكن گو نكنم اى بدان روىِ دلفروز چو گلنارِ ببار * دلم آگنده‌تر از نار مكن گو نكنم
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 499 | ذبيح الله صفا