بر من سخن نبست ، نبندد بلى سخن * چون يك سخن نيوش نباشد ، سخنسراى
كارى ترست بر دل و جانم بلا و غم * از رمح آب داده و از تيغ سرگراى
گردون چه خواهد از من بيچارهء ضعيف * گيتى چه خواهد از من درماندهء گداى
گر شير شرزه نيستى اى فضل كمشكر * ور مار گرزه نيستى اى عقل كم گزاى
اى محنت ارنه كوه شدى ساعتى برو * وى دولت ار نه باد شدى لحظهيى بپاى
اى بىهنر زمانه مرا پاك درنورد * وى كوردل سپهر مرا نيك برگراى
اى روزگار هر شب و هر روز از حسد * ده چَه ز محنتم كن و ده در ز غم گشاى
در آتش شكيبم چون گل فروچكان * بر سنگ امتحانم چون زر بيازماى
وز بهر زخمگاه چو سيمم فروگداز * وز بهر حبسگاه چو مارم همىفساى
اى اژدهاى چرخ دلم بيشتر بخور * وى آسياى چرخ تنم تنگتر بساى
اى ديدهء سعادت تارى شو و مبين * وى مادر اميد سترون شو و مزاى
اى تن جزع مكن كه مجازيست اين جهان * وى دل غمين مشو كه سپنجيست اين سراى
گر عزّ و ملك خواهى اندر جهان مدار * جز صبر و جز قناعت دستور و رهنماى
* * *
چند گويى كه نشنوندت راز * چند جويى كه مى نيابى باز
بد مكن خو كه طبع گيرد خو * ناز كم كن كه آز گردد ناز
از فراز آمدى سبك بنشيب * رنج بينى كه برشوى بفراز
بيشتر كن عزيمت چون برق * در زمانه فگن چو رعد آواز
كمتر از شمع نيستى بفروز * گر سرت را جدا كنند بگاز
راست كن لفظ و استوار بگو * سره كن راه و پس دلير بتاز
تا نيابى مراد خويش بكوش * تا نسازد زمانه با تو بساز
گر عقابى مگير عادت جغد * ور پلنگى مگير خوى گراز
بكم از قدر خود مشو راضى * بين كه گنجشك مىنگيرد باز
بر زمين فراخ ده ناورد * بر هواى بلند كن پرواز