سبحان اللّه مرا نگويد كس * تا من چه سزاى بند سلطانم
در جمله من گدا كيم آخر * نه رستم زالم و نه دستانم
نه در صدد عيون اعمالم * نه از عدد وجوه اعيانم
نى اهل مزاح و ضحكه و رنجم * مرد سفر و عصا و انبانم
از كوزهء اين و آن بود آبم * در سفرهء آن و اين بود نانم
پيوسته اسير نعمت اينم * همواره رهين منت آنم
آنست همه كه شاعرى فحلم * دشوار سخن شدست آسانم
در سينه كشيده عقل گفتارم * بر ديده نهاده فضل ديوانم
نقصان نكنم كه در هنر بحرم * خالى نشوم كه در ادب كانم
از گوهر دامنى فروريزد * گر آستيى ز طبع بفشانم
در غيبت و در حضور يكرويم * در انده و در سرور يكسانم
ايزد داند كه هست همچون هم * در نيك و بد آشكار و پنهانم
و اللّه كه چو گرگ يوسفم و اللّه * بر خيره همىنهند بهتانم
گر هرگز ذرهيى كژى باشد * در من نه ز پشت سعد سلمانم
* * *
نالم بدل چو ناى من اندر حصار ناى * پستى گرفت همت من زين بلند جاى
آرد هواى ناى مرا نالههاى زار * جز نالههاى زار چه آرد هواى ناى
گردون به درد و رنج مرا كشته بود اگر * پيوند عمر من نشدى نظم جانفزاى
نهنه ز حصن ناى بيفزود جاه من * داند جهان كه ما در ملكست حصن ناى
من چون ملوك سر ز فلك برگذاشته * زى زهره برده دست و بمه برنهاده پاى
از ديده گاه پاشم درهاى قيمتى * وز طبع گه خرامم در باغ دلگشاى
نظمى بكامم اندر چون بادهء لطيف * خطى بدستم اندر چون زلف دلرباى
امروز پست گشت مرا همت بلند * زنگار غم گرفت مرا طبع غمزداى
از رنج تن تمام نيارم نهاد پى * وز درد دل بلند نيارم كشيد واى