تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 494

مساهمون:

ص٤٩٤
در آن تفكر مانده دلم كه فردا را * پگاه ازين شب تيره چه خواهدم زادن از آنكه هست شب آبستن و نداند كس * كه هاله چون سپرى شد چه زايد آبستن گذشت باد سحرگاه و از نهيب فراق * فرونيارست آمد بر من از روزن نخفته‌ام همه‌شب دوش و بوده‌ام نالان * خيال دوست گواى منست و نجم پرن نشسته بودم كآمد خيال او ناگاه * چو ماه‌روى و چو گل عارض و چو سيم ذقن مرا بيافت چو يك قطره خون جوشان دل * مرا بيافت چو يك تار موى نالان تن ز بس كه كند دو زلف و ز بس كه راندم اشك * يكى چو در ثمين و يكى چو مشك ختن مرا و او را از چشم و زلف گرد آمد * ز مشك و لؤلؤ يك آستين و يك دامن بناز گفت كه از ديده بيش اشك مريز * به مهر گفتم كز زلف بيش مشك مكن درين مناظره بوديم كز سپهر كبود * ز دوده طلعت بنمود چشمهء روشن
* * *
تا كى دل خسته در گمان بندم * جرمى كه كنم به اين و آن بندم بدها كه ز من رسد همى بر من * بر گردش چرخ و بر زمان بندم ممكن نشود كه بوستان گردد * گر آب در اصل خاكدان بندم افتاده خسم چرا هوس چندين * بر قامت سرو بوستان بندم وين لاشه خر ضعيف بد ره را * اندر دم رفته كاروان بندم اين سستى بخت پير هر ساعت * در قوت خاطر جوان بندم چند از پى وصل در فراق افتم * وهم از پى سود در زيان بندم وين ديدهء پرستاره را هر شب * تا روز همى بر آسمان بندم وز عجز دو گوش تا سپيده‌دم * در نعره و بانگ پاسبان بندم هرگز نبرد هواى مقصودم * هر تير يقين كه در كمان بندم كاز هر نظرى طويلهء لؤلو * بر چهرهء زرد پرنيان بندم چون ابر ز ديده بر دو رخ بارم * باران بهار در خزان بندم خونى كه ز سرخ لاله بگشايم * اندر تن زار ناتوان بندم