در حقه لعل گوهر و در گوهر آب خضر * در آب عكس آتش و آتش ميان آب
در روز ظلمت شب و در شب چراغ روز * در شام صبح صادق و در سايه آفتاب « 1 »
از اشعار مسعود سعد سلمان است :
زلفين سياه آن بت رعنا * گشته است طرازروى چون ديبا
آنسرو كه نيستش كسى همسر * و آنماه كه نيستش كسى همتا
بر عاج شكفته بينمش لاله * در سيم نهفته يا بمش خارا
بر تختهء سيم اوفتد برهم * از سايه دو توده عنبر سارا
از درج عقيق او پديد آيد * از خنده دو رسته لؤلؤ لالا
شد خسته دلم نشانهء تيرش * در معرض زخم او منم تنها
ناگاهم تير غمزه زد بر دل * آن ابروى چفتهء كمانآسا
بگذشت ز سينه تير دلدوزش * دل پاره و زخم تير ناپيدا
ديدمش به راه دى كمربسته * مانند مه دو هفته در جوزا
گفتم كه چگونه رستى از رضوان * اى بچهء ناز ديدهء حورا
جز با پريان نبودهاى گويى * وز آدميان نزادهاى مانا
زنجير شدست زلف مشكينت * و افگنده مرا ز دور در سودا
شيدا شدهام چرا همىننهى * زنجير دو زلف بر من شيدا
بر من ز تو جور و تو بدان راضى * با من تو دوتا و من بدل يكتا
* * *
شخصى بهزار غم گرفتارم * در هر نفسى بجان رسد كارم
بىزَلّت و بىگناه محبوسم * بىعلّت و بىسبب گرفتارم
در دام جفا شكسته مرغىام * بر دانه نيوفتاده منقارم
خورده قسم اختران بپاداشم * بسته كمر آسمان بپيكارم
هر سال بلاى چرخ مرسومم * هر روز عناى دهر ادرارم
هامش
( 1 ) - مقدمهء ديوان مسعود سعد بقلم مرحوم رشيد ياسمى