مدح به دو بازگردد ، مغضوب سلطان شد و بزندان افتاد « 1 » .
دربارهء اين شاعر يا شاعرانى كه از زبانآورى مسعود بيمناك بودهاند روايتى از قديم مشهور بوده و آن چنانست كه ابو الفرج رونى در اين سعايت دست داشته « 2 » و از حسد او را بقيد و بند افگنده است . در اشعار شاعر نيز اشارهيى به بو الفرج نامى است كه او را از خبث بقيد و بند افگند « 3 » و در ديوان ابو الفرج رونى هم قطعهيى است كه به مردى دبير اشارت مىكند و ميگويد مرا از باب شاعرى خصم حقير مپندار زيرا تو هم امير نيستى بلكه دبيرى ، و او را از خصمى دشمنان زورمندى كه داشت بيم داده است « 4 » .
تقى الدين نيز در تذكرهء خود تصريح كرده است كه اين قطعهء بو الفرج بمسعود خطاب شده . بنابرين اصولا دور نيست كه بو الفرج با همهء سوابقى كه با مسعود داشت دست بتفتين زده و با خصمان زورمند مسعود همدست شده باشد . با اينحال مرحوم رشيد ياسمى استاد فقيد دانشگاه معتقد است « 5 » كه رقيب مسعود سعد كه باعث تيرهروزى مسعود شد راشدى شاعر است و به اين ابيات از ديوان مسعود سعد استناد كرده است :
هامش
( 1 ) -بزرگوار خدايا چو قرب ده سال است * كه مىبكاهد جان من از غم و تيمار
چرا ز دولت عالى تو بپيچم روى * كه بندهزادهء اين دولتم بهفت تبار
نه سعد سلمان پنجاه سال خدمت كرد * بدست كرد برنج اينهمه ضياع و عقار
به من سپرد و ز من بستدند فرعونان * شدم بعجز و ضرورت ز خانومان آوار
به حضرت آمدم انصافخواه و دادطلب * خبر نداشتم از حكم ايزد دادار
همىندانم خود را گناهى و جرمى * مگر سعايت و تلبيس دشمن مكار
ز من بترسد اى شاه خصم ناحق من * كه كار مدح به من بازگردد آخر كار
سپر فگند و نديده بدست من شمشير * بداد پشت و نبوده ميان ما پيكار
در آن هزيمت تيرى گشاد دزديده * مرا بخست چو من داشتم گشادش خوار( 2 ) - آتشكده چاپ هند ص 157 ( شمارهء صحيفههاى اين چاپ را خود گذاشتهام و در نسخهء چاپى نيست ) ؛ مجمع الفصحا ج 1 ص 515
( 3 ) -بو الفرج شرم نايدت كز خبث * در چنين حبس و بندم افگندى( 4 ) -مرا گويى كه تو خصم حقيرى * تو هم مرد دبيرى نه اميرى
مسلمانوار پندت داد خواهم * تو خود پند مسلمان كى پذيرى
فراوانت پلنگانند خصمان * نگر با موش خصمى در نگيرى( 5 ) - مقدمهء ديوان مسعود سعد سلمان چاپ تهران 1318 ص « يط »