چو برزو بديد آنچنان جانور * بناليد بر داور دادگر
كه اى آفرينندهء هرچه هست * بقدرت نگهدار بالا و پست
بده رستگارى مرا زين بلا * كه خلق جهانند ازو مبتلا
به من زور بخش اى جهانآفرين * كه سازم ازين پاك روى زمين
و گرنه جهانست ازو در هلاك * ببخشاى اى دادفرماى پاك . . .
بچشمش يكى تير راند آن دلير * كه تا پر فروشد بيك زخم تير
يكى تير ديگر به چشم دگر * زدش در زمان پهلو نامور
از آن زخمها راست شد اژدها * بسان منارى سر اندر هوا
سپهبد برو تيرباران گرفت * همه راه جنگىسواران گرفت
بهر تير كز شست كردى رها * يكى نعره برخاستى ز اژدها . . .
نبرد با تركان :
يكى نعره زد برزوى نامدار * تو گفتى بغريد ابر بهار
بتركان بگفتا كه اى ريمنان * گرفتيد كردار اهريمنان
منم شير غرنده برزوى گرد * ببينيد اكنون ز من دستبرد
ببستم دو بازوى هومان ببزم * كنون آمدم زى شما بهر رزم
سوارى درآيد ز توران سپاه * كه با او بگردم بآوردگاه
ببيند كه غرنده برزوى تُور * چگونه نمايد يكى دست زور ( ؟ )
چو تركان شنيدند زو اين سخن * بيفسرد گويى روانشان بتن
بخرگاه سالار بشتافتند * بجستند او را و كم يافتند
نديدند هومان ويسه بگاه * سراسر گرفتند افغان و آه
بسى زار بگريست هركس بر اوى * وز آن پس ببرزو نهادند روى
برون تاخت گردى از آن لشكرى * در آوردگه سر پر از داورى
بغريد بر برزوى شيرگير * به دو گفت كاى نامدار دلير
چه گويى همى گفتهء ناپسند * ز لاف اندر آيى بچرخ بلند