تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 481

مساهمون:

ص٤٨١
چو برزو بديد آنچنان جانور * بناليد بر داور دادگر كه اى آفرينندهء هرچه هست * بقدرت نگهدار بالا و پست بده رستگارى مرا زين بلا * كه خلق جهانند ازو مبتلا به من زور بخش اى جهان‌آفرين * كه سازم ازين پاك روى زمين و گرنه جهانست ازو در هلاك * ببخشاى اى دادفرماى پاك . . . بچشمش يكى تير راند آن دلير * كه تا پر فروشد بيك زخم تير يكى تير ديگر به چشم دگر * زدش در زمان پهلو نامور از آن زخمها راست شد اژدها * بسان منارى سر اندر هوا سپهبد برو تيرباران گرفت * همه راه جنگىسواران گرفت بهر تير كز شست كردى رها * يكى نعره برخاستى ز اژدها . . .

نبرد با تركان :

يكى نعره زد برزوى نامدار * تو گفتى بغريد ابر بهار بتركان بگفتا كه اى ريمنان * گرفتيد كردار اهريمنان منم شير غرنده برزوى گرد * ببينيد اكنون ز من دستبرد ببستم دو بازوى هومان ببزم * كنون آمدم زى شما بهر رزم سوارى درآيد ز توران سپاه * كه با او بگردم بآوردگاه ببيند كه غرنده برزوى تُور * چگونه نمايد يكى دست زور ( ؟ ) چو تركان شنيدند زو اين سخن * بيفسرد گويى روانشان بتن بخرگاه سالار بشتافتند * بجستند او را و كم يافتند نديدند هومان ويسه بگاه * سراسر گرفتند افغان و آه بسى زار بگريست هركس بر اوى * وز آن پس ببرزو نهادند روى برون تاخت گردى از آن لشكرى * در آوردگه سر پر از داورى بغريد بر برزوى شيرگير * به دو گفت كاى نامدار دلير چه گويى همى گفتهء ناپسند * ز لاف اندر آيى بچرخ بلند