زلفكانش بچنگ من چون شست « 1 » * من چو صياد و او چو ماهى شيم
گه ببوسه دم مسيح نمود * گه بعارض نمود كفّ كليم
از پى سىّ و دو ستارهء او * رخم از خون چو جدول تقويم
گفت مژده ترا كه عدل ملك * كرد عالم بخُلق خويش وَسيم
ز آن براهيم باغ گشت آتش * زين براهيم خلد گشت جحيم
بىگنه مانده هشت سال بهند * چون گنهكار در عذاب اليم
دل چو كانون و ديده چون آتش * كار نامستقيم و حال سقيم
چه كنى حال خويش را پنهان * چه زنى طبل خيره زير گليم
حال خود شاه را بگوى و مترس * و توكّل على العزيز رحيم
ملك تاجبخش قلعهستان * با ظفر بو المظفر ابراهيم
زخم او كوه را دوپاره كند * عدل او موى را كند به دو نيم
خشم او كلّ من عليها فان * عفو يحيى العظام و هى رميم
* * *
اندر سفرم خيالت اى دلبر من * تا روز بُدى بهر شبى غمخور من
بيدارى را گماشتى بر سر من * تا باز خيال تو نيايد برِ من
از برزونامه :
كشتن اژدها :
دو فرسنگ ديگر چو ببريد راه * يكى واديى پيشش آمد سياه
زمين از تف زهر آن جانور * شكافه شكافه شده سربسر
بناگاه آن اژدها را بديد * كه خود را بدان كوه دامن كشيد
يكى جانور بود چون كوه زوش * كه هركس بديدى برفتى ز هوش
ز سوز دمش سنگ بگداختى * عقاب از برش پر بينداختى
دهانش ز دوزخ نشانى درست * كه همواره زو آتش و دود رُست
ز پيچيدنش پيچش اندر هوا * شدى خاره در زير او توتيا
هامش
( 1 ) - شست : دام