تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 480

مساهمون:

ص٤٨٠
زلفكانش بچنگ من چون شست « 1 » * من چو صياد و او چو ماهى شيم گه ببوسه دم مسيح نمود * گه بعارض نمود كفّ كليم از پى سىّ و دو ستارهء او * رخم از خون چو جدول تقويم گفت مژده ترا كه عدل ملك * كرد عالم بخُلق خويش وَسيم ز آن براهيم باغ گشت آتش * زين براهيم خلد گشت جحيم بىگنه مانده هشت سال بهند * چون گنهكار در عذاب اليم دل چو كانون و ديده چون آتش * كار نامستقيم و حال سقيم چه كنى حال خويش را پنهان * چه زنى طبل خيره زير گليم حال خود شاه را بگوى و مترس * و توكّل على العزيز رحيم ملك تاج‌بخش قلعه‌ستان * با ظفر بو المظفر ابراهيم زخم او كوه را دوپاره كند * عدل او موى را كند به دو نيم خشم او كلّ من عليها فان * عفو يحيى العظام و هى رميم
* * *
اندر سفرم خيالت اى دلبر من * تا روز بُدى بهر شبى غم‌خور من بيدارى را گماشتى بر سر من * تا باز خيال تو نيايد برِ من
از برزونامه :

كشتن اژدها :

دو فرسنگ ديگر چو ببريد راه * يكى واديى پيشش آمد سياه زمين از تف زهر آن جانور * شكافه شكافه شده سربسر بناگاه آن اژدها را بديد * كه خود را بدان كوه دامن كشيد يكى جانور بود چون كوه زوش * كه هركس بديدى برفتى ز هوش ز سوز دمش سنگ بگداختى * عقاب از برش پر بينداختى دهانش ز دوزخ نشانى درست * كه همواره زو آتش و دود رُست ز پيچيدنش پيچش اندر هوا * شدى خاره در زير او توتيا
هامش
( 1 ) - شست : دام