بچه ماند بعروسى عالم * كه سبكروح و گرانكابينست
* * *
آمد از حوت برنهاده ثقل * پيشواى ستارگان بحمل
پر لطايف نموده عرض هوا * در ظرايف گرفته طول جبل
كرده بر آب و باد و خاك طباع * آتش او هزارگونه عمل
روز و شب را بمسطر انصاف * استوا داده چون خط جدول
زود بينى كنون ز اشهب روز * ادهم ناب شب شده ارجل
نافههاى تبت گشاده صبا * روضههاى بهشت زاده طلل
باقلىها شكوفه آورده * راست چون چشم اعور و احول
لاله و گل كفيده روىبروى * چون سماكين رامح و اعزل
راغها را كمال نعمت حق * بسته در سبزه دامن منهل « 1 »
باغها را جمال حضرت شاه * كرده پرگوهر آستين امل
* * *
بياراى پسر اى ساقىِ كِرام * از آن شمع قنينه چراغ جام
از آن لعل كه زردى برد ز روى * از آن نوش كه تلخى دهد بكام
ز گرميش همه ساز عيش گرم * ز خاميش همه كار عقل خام
از او برده بهر كس طرب رسول * برو برده ز هر دل هوا پيام
بطبع اندر چون طبع سازگار * بجان اندر چون جان شادكام
خرد نعمت صاحب شناختيش * اگر خوردن او نيستى حرام
* * *
شه باز به حضرت رسيد هين * يكران مرا برنهيد زين
تا خُوَى كند از شرم او زمان * چون طى كنم از نعل او زمين
آباد « 2 » برين چرخ تيز گرد * از نور سراپاى او عجين
هامش
( 1 ) - منهل : آبشخور
( 2 ) - آفرين !