تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 474

مساهمون:

ص٤٧٤
بچه ماند بعروسى عالم * كه سبك‌روح و گران‌كابينست
* * *
آمد از حوت برنهاده ثقل * پيشواى ستارگان بحمل پر لطايف نموده عرض هوا * در ظرايف گرفته طول جبل كرده بر آب و باد و خاك طباع * آتش او هزارگونه عمل روز و شب را بمسطر انصاف * استوا داده چون خط جدول زود بينى كنون ز اشهب روز * ادهم ناب شب شده ارجل نافه‌هاى تبت گشاده صبا * روضه‌هاى بهشت زاده طلل باقلىها شكوفه آورده * راست چون چشم اعور و احول لاله و گل كفيده روىبروى * چون سماكين رامح و اعزل راغ‌ها را كمال نعمت حق * بسته در سبزه دامن منهل « 1 » باغها را جمال حضرت شاه * كرده پرگوهر آستين امل
* * *
بياراى پسر اى ساقىِ كِرام * از آن شمع قنينه چراغ جام از آن لعل كه زردى برد ز روى * از آن نوش كه تلخى دهد بكام ز گرميش همه ساز عيش گرم * ز خاميش همه كار عقل خام از او برده بهر كس طرب رسول * برو برده ز هر دل هوا پيام بطبع اندر چون طبع سازگار * بجان اندر چون جان شادكام خرد نعمت صاحب شناختيش * اگر خوردن او نيستى حرام
* * *
شه باز به حضرت رسيد هين * يكران مرا برنهيد زين تا خُوَى كند از شرم او زمان * چون طى كنم از نعل او زمين آباد « 2 » برين چرخ تيز گرد * از نور سراپاى او عجين
هامش
( 1 ) - منهل : آبشخور ( 2 ) - آفرين !
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 474 | ذبيح الله صفا