* * *
گرفت مشرق و مغرب سوار آتش و آب * ربود حرص امارت قرار آتش و آب
همىشكنجد باد و همىشكافد خاك * بجنبش اندر دود و بخار آتش و آب
به خشك و تر بجهان دربگشت ناظرِ عقل * نيافت اصلى جز مستعار آتش و آب
نهاد گويى چون مهر در كنار نگين * سپهر ملك زمين در كنار آتش و آب
بكارزار منه پيش اين دو سلطان پى * كه كارزار كند كارزار آتش و آب
بزينهار مبر پيش اين دو سلطان تن * كه موم و ملح شود زينهار آتش و آب
* * *
قبول يافت ز هر هفتاختر آتش و آب * وجيه گشت بهر هفتكشور آتش و آب
ازين چهار مصدّر كه آخشيجانند * قوىترند همين دو مصدّر آتش و آب
هوا كه بيند خشك و زمين كه بيند تر * چو باز گيرد از ايشان مقدّر آتش و آب
همان كند كه شهاب و همان كند كه ذنب * بديو دوزخ و خورشيد خاور آتش و آب
چرا نزايد تف و چرا نبارد نم * اگر مؤنث هست و مذكر آتش و آب
شگفت و معجب و مغرور كاردارانند * بحول و قوت خويش اين دو گوهر آتش و آب
چو حول و قوت بو نصر پارسى بينند * بطوع گويند اللّه اكبر آتش و آب
* * *
جشن فرخندهء فروردينست * روز بازار گل و نسرينست
آب چون آتش عودافروزست * باد چون خاك عبيرآگينست
باغ پيراسته گلزار بهشت * گلبن آراسته حور العينست
برج ثور است مگر شاخ سمن * كه گلش را شبه و پروينست
گِرد بستان ز فروغ لاله * گويى آتشكدهء برزينست
آب چين يافته در حوض از باد * همچو پركار حرير چينست
بط چينى كه ستادست در او * چون پياده است كه با نعلين « 1 » است
هامش
( 1 ) - نعلين بكسر لام از « نالين » پهلوى بمعنى كفش چوبى و بىعقب