كه باشد خواب و خور كار بهايم * بمعلومات شد جان تو قايم
يكى بيدار شو تا چند خفتى * ببين خود را كه چيزى بس شگفتى
تفكر كن ببين تا از كجايى * درين زندان چنين بهر چرايى
قفس بشكن ببرج خويشتن شو * چو ابراهيم آزر بتشكن شو
تو زينسان آفريده بهر كارى * دريغ آيد كه مهمل درگذارى
ملك فرمانبر شيطان دريغست * ملك در خدمت دربان دريغست
چرا بايد كه عيسى كور باشد * خطا باشد كه قارون عور باشد
تو دارى اژدهايى بر سر گنج * بكش آن اژدها فارغ شو از رنج
و گر قوتش دهى بد زهره باشى * ز گنج بىكران بىبهره باشى
ترا در خانه گنجست و تو درويش * ترا مرهم بدستست و تو دلريش
تو در خوابى كجا افتى به منزل * طلسمآرايى و از گنج غافل
سبك بشكن طلسم و گنج بردار * بكش رنجى و از خود رنج بردار
از سعادتنامه :
چو خواهى كرد با كس دشمنىساز * ميفگن دوستى با او ز آغاز
فگندن دوستى با كس سليمست * وفا بردن بسر كارى عظيمست
مرنجان كس مخواهش عذر از آن پس * كه بدكارى بود رنجاندن كس
مكن قصد جفا گر باوفايى * ز سگ طبعى بود گرگ آشنايى
چو رنجانيدن كس هست آسان * بدست آوردنش نبود بدانسان
در گنج معيشت سازگاريست * كليد باب جنّت بردباريست
ز توفيق و كليد بىريايى * همه درهاى دولت برگشايى
چو نتوانى علاج درد كس كرد * ميفزاى از جفايش درد بر درد
سنان جور بر دلريش كم زن * چو مرهم مىنسازى نيش كم زن
ز مردم زادهاى ، با مردمى باش ! * چه باشد ديو بودن ، آدمى باش !