تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 469

مساهمون:

ص٤٦٩
كه باشد خواب و خور كار بهايم * بمعلومات شد جان تو قايم يكى بيدار شو تا چند خفتى * ببين خود را كه چيزى بس شگفتى تفكر كن ببين تا از كجايى * درين زندان چنين بهر چرايى قفس بشكن ببرج خويشتن شو * چو ابراهيم آزر بت‌شكن شو تو زين‌سان آفريده بهر كارى * دريغ آيد كه مهمل درگذارى ملك فرمانبر شيطان دريغست * ملك در خدمت دربان دريغست چرا بايد كه عيسى كور باشد * خطا باشد كه قارون عور باشد تو دارى اژدهايى بر سر گنج * بكش آن اژدها فارغ شو از رنج و گر قوتش دهى بد زهره باشى * ز گنج بىكران بىبهره باشى ترا در خانه گنجست و تو درويش * ترا مرهم بدستست و تو دلريش تو در خوابى كجا افتى به منزل * طلسم‌آرايى و از گنج غافل سبك بشكن طلسم و گنج بردار * بكش رنجى و از خود رنج بردار

از سعادتنامه :

چو خواهى كرد با كس دشمنىساز * ميفگن دوستى با او ز آغاز فگندن دوستى با كس سليمست * وفا بردن بسر كارى عظيمست مرنجان كس مخواهش عذر از آن پس * كه بدكارى بود رنجاندن كس مكن قصد جفا گر باوفايى * ز سگ طبعى بود گرگ آشنايى چو رنجانيدن كس هست آسان * بدست آوردنش نبود بدان‌سان در گنج معيشت سازگاريست * كليد باب جنّت بردباريست ز توفيق و كليد بىريايى * همه درهاى دولت برگشايى چو نتوانى علاج درد كس كرد * ميفزاى از جفايش درد بر درد سنان جور بر دلريش كم زن * چو مرهم مىنسازى نيش كم زن ز مردم زاده‌اى ، با مردمى باش ! * چه باشد ديو بودن ، آدمى باش !