مرا چون چشم دل زى خلق چشم سر بسوى شب * چو اندر لشكرى خفته يكى بيدار تنهايى
كواكب را به چشم سر همىديدم چو بيداران * به چشم دل نمىديدم يكى بيدار بينايى
نديدم تا بديدم دوش چرخ پر كواكب را * به چشم سر درين عالم يكى پرنور خضرايى
اگر سرّا « 1 » بضرّا « 2 » در نديدستى نكو بنگر * ستاره زير ابر اندر چو سرّا زير ضرّايى
چو خوشهء نسترن پروين درخشنده بسبزه بر * بزرّ و گوهران آراسته جوزا چو دارايى
نهاده چشم سرخ خويش را عيّوق زى مغرب * چو از كينه مُعادى « 3 » چشم بنهد زى مُعادايى « 4 »
چو در تاريك چَه يوسف منوّر مشترى در شب * درو زهره بمانده زرد و حيران چون زليخايى
كنيسهء مريمستى چرخ گفتى پر ز گوهرها * نجوم ايدون چو رهبانان ثريا چون چليپايى
مرا بيدار مانده چشم و گوش دل كه چون يابم * به چشم از صبح برقى يا به گوش از وحش هرّايى « 5 »
كه عقل ارچه بداند نفس بىدانش نمىداند * كه در عالم نباشد بىنهايت هيچ مبدايى
هامش
( 1 ) - سراء : خوشى ، آسايش
( 2 ) - ضراء : سختى و شدت
( 3 ) - معادى : دشمن
( 4 ) - كسى كه مورد عداوتست
( 5 ) - هرّا : غرش ددگان