چو زاغ شب بجا بلسا رسيد از حدّ جابلقا * برآمد صبح رخشنده چو از ياقوت عنقايى
گريزان شد شب تيره ز خيل صبح رخشنده * چنان چون باطل از حقّى و ناپيدا ز پيدايى
خجل گشتند انجم پاك چون پوشيده رويانى * كه مادرشان ببيند روى بگشاده مفاجايى
همه همواره در خورشيد پيوستند ناچاره * بكلّ خويش پيوندد سرانجامِ هر اجزايى
چنين تا كى كنى حجّت تو اين وصف نجوم و شب * سخن را اندرين معنى فگندى در درازايى
ز بالاى « 1 » خرد بنگر يكى در كار اين عالم * ازيرا كز خرد برتر نيابى هيچ بالايى
يكى درياست اين عالم پر از لؤلوى گوينده * اگر پر لولوى گويا كسى ديدست دريايى
زمانه است آب اين دريا و اين اشخاص كشتيها * نديد اين آب و اين كشتى مگر هشيار بينايى
زهر بيشىّ و كمّى كآن بخلق اندر پديد آيد * كرا پيدا نخواهد شد بدينسان صعب غوغايى ؟
فلان از بهر به همان تا مر او را صيد چون گيرد * ازو پوشيده هر ساعت همى سازد معمايى
محسّن را دكر مكرىّ و حسّان را دگر كيدى * وُ جعفر را دگر رويى و صالح را دگر رايى
هامش
( 1 ) - بالا : بلندى