مسكن تو عالميست روشن و باقى * نيست ترا عالم فر و دين مسكن
شمع خرد برفروز در دل و بشتاب * با دل روشن بسوى عالم روشن
چون بدل اندر چراغ خواهى افروخت * علم و عمل بايدت فتيله و روغن
در زه عقبى بپاى رفت نبايد * بلكه بجان و بعقل بايد رفتن
توشهء تو علم و طاعتست درين راه * سفرهء دل را بدين دو توشه بياگن
آن خورى آنجا كه با تو باشد از ايدر * جاى ستم نيست آن و گُربزى « 1 » و فن . . .
* * *
شبى تارى چو بىساحل دمان پر قير دريايى * فلك چون پر ز نسرين برگ نيلاندود صحرايى
نشيب و توده و بالا همه خاموش و بىجنبش * چو قومى هر يكى مدهوش و درمانده بسودايى
زمانه رخ بقطران شسته وز رفتن برآسوده * كه گفتى نافريدستش خداى فرد فردايى
نه از هامونِ سودايى تحير هيچ كمتر شد * نه نيز از صبح صفرايى بجنبيد ايچ صفرايى
نه نور از چشمها يارست رفتن سوى صورتها * نه سوى هيچ گوشى نيز ره دانست آوايى
بَدَل كرده جهان سفله هستى را بنا هستى * فرومانده بدين كار اندرون گردون چو شيدايى
برآسوده ز جنبشها و قال و قيل هرچ ايدون * كه گويى نيست در عالم نه جنبايى نه گويايى
نديد از صعب تاريكى و تنگى اندرين خيمه * نه چشم باز من شخصى نه جان خفته دانايى
هامش
( 1 ) - گربزى : زيركى