تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 465

مساهمون:

ص٤٦٥
مسكن تو عالميست روشن و باقى * نيست ترا عالم فر و دين مسكن شمع خرد برفروز در دل و بشتاب * با دل روشن بسوى عالم روشن چون بدل اندر چراغ خواهى افروخت * علم و عمل بايدت فتيله و روغن در زه عقبى بپاى رفت نبايد * بلكه بجان و بعقل بايد رفتن توشهء تو علم و طاعتست درين راه * سفرهء دل را بدين دو توشه بياگن آن خورى آنجا كه با تو باشد از ايدر * جاى ستم نيست آن و گُربزى « 1 » و فن . . .
* * *
شبى تارى چو بىساحل دمان پر قير دريايى * فلك چون پر ز نسرين برگ نيل‌اندود صحرايى نشيب و توده و بالا همه خاموش و بىجنبش * چو قومى هر يكى مدهوش و درمانده بسودايى زمانه رخ بقطران شسته وز رفتن برآسوده * كه گفتى نافريدستش خداى فرد فردايى نه از هامونِ سودايى تحير هيچ كمتر شد * نه نيز از صبح صفرايى بجنبيد ايچ صفرايى نه نور از چشمها يارست رفتن سوى صورتها * نه سوى هيچ گوشى نيز ره دانست آوايى بَدَل كرده جهان سفله هستى را بنا هستى * فرومانده بدين كار اندرون گردون چو شيدايى برآسوده ز جنبشها و قال و قيل هرچ ايدون * كه گويى نيست در عالم نه جنبايى نه گويايى نديد از صعب تاريكى و تنگى اندرين خيمه * نه چشم باز من شخصى نه جان خفته دانايى
هامش
( 1 ) - گربزى : زيركى
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 465 | ذبيح الله صفا