تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 464

مساهمون:

ص٤٦٤
ور چه گران‌سنگى با بىخرد * خويشتن خويش سبكسار كن چون بدر خانهء زنگى شوى * روى چو گلنارت چون قار كن ور بدر ترك شوى ز آن سپس * بر در او قار چو گلنار كن نيكخويى را بره عمر در * زير خرد مركب رهوار كن خوب حصارى بكش از گرد خويش * خوى نكو را در و ديوار كن وز خرد و جود و سخا لشكرى * برّ و لطف را سر و سالار كن شاخ وفا را بنكو فعل خويش * برور و بىشاخ و كم‌آزار كن سيب خودت را ز هنر بوى ده * خانه‌ت ازو كلبهء عطار كن سيرت و كردار گر آزاده‌اى * بر سنن و سيرت احرار كن هرچه ببازو نتوانيش كرد * دانش را با بازو شويار كن . . . .
* * *
دير بماندم درين سراى كهن من * تا كهنم كرد صحبت دى و بهمن دير بماندم كه شصت سال بماندم * تا بشبان روزها همى بروم من اى بشبان خفته ظن مبر كه نياسود * گر تو بياسودى اين زمانه ز گشتن خويشتن خويش را رونده گمان بر * هيچ نشسته نه نيز خفته مبر ظن اى بخرد با جهان مكن ستد و داد * كاو بستاند ز تو كلند « 1 » بسوزن جستم من صحبتش و ليكن ازين كار * سود نديدم جز آنكه سوده شدم تن گر تو نخواهى كه زير پاى بسايدت * دست نبايدت باز مانه بسودن نوشده‌اى نو شده كهن شود آخر * گرچه بجان كوه قارنى بتن آهن گرت جهان دوستست دشمن خوانش * دشمن تو دوستست دوست تو دشمن گر بتوانى ز دوستى جهان رست * بنگر كز خويشتن توانى رستن واى بر آنكو ز خويشتن نه برآيد * سوزد نارش بهر دو عالم خرمن دوستى اين جهان نهنبن « 2 » دلهاست * از دل خود بفگن اين سياه نهنبن
هامش
( 1 ) - كلند : كلنگ ( 2 ) - نهنبن : سرپوش