از بهر جفا سوى تو آمد بدر خويش * مگذار و ز در دور بران گر بتوانيش
دشمن چو نكوحال شدى گرد تو گردد * زنهار مشو غرّه بدان چرب زبانيش
چونانكه چو بز بهتر و فر بهتر گردد * از بهر طمع بيش كند مرد شبانيش
هرچند كه دير آيد سوى تو بيايد * چون سوى پدرت آمد پيغام نهانيش
ناكس به تو جز محنت و خوارى نرساند * گر تو به مثل بر فلك ماه رسانيش
بدفعل و عوان گرچه شود دوست به آخر * هم بر تو به كار آرد يك روز عوانيش
گه غدر كند با تو و گه مكر فروشد * صد لعنت بر صنعت و بر بازرگانيش
بر گاه نبينى مگر آن را كه سزا هست * كز گاه برانگيزى و در چاه نشانيش
پند و سخن خوب بر آن سفله دريغست * زنهار كه از بار خوى بد نرهانيش
پند تو تبه گردد در فعل بد او * برواره « 1 » كژ آيد چو بود كژّ مبانيش
چون پند نپذرفت ز خود دور كنش زود * تا جان عزيزت برهانى ز گرانيش
زيرا كه چو تير كژ تو راست نباشد * آن به كه به زودى سوى بدخواه جهانيش
آنست خردمند كه جز بر طلب فضل * ضايع نشود يك نفس از عمر زمانيش
در خلق تواضع نكند بدگهرى را * هرچند كه بسيار بود گوهر كانيش
در صدر خردمندان بىفضل نه خوبست * چون رشتهء لؤلو كه بود سنگ ميانيش
* * *
مكر و حسد را ز دل آوار كن * اين تن خفتهت را بيدار كن
نفس جفاپيشهت مارى بدست * قصد سوى كشتن اين مار كن
به آتش خرسندى « 2 » يشكش « 3 » بسوز * بر در پرهيزش بردار كن
سركش و تازنده ستورى بدست * زير ادبهاش گرانبار كن
پاى ببندش بر سنهاى پند * حكمت را بر سرش افسار كن
پيشه مدارا كن با هركسى * بر قَدَر دانش او كار كن
هامش
( 1 ) - برواره : بالاخانه و خانهء تابستانى
( 2 ) - خرسندى : قناعت
( 3 ) - يشك : چهار دندان پيشين سباع