نگردد بگفتار مستانه غرّه * كسى كاو دل و جان هشيار دارد
برانش ز پيش اى خردمند ازيرا * كه هشيار مر مست را خوار دارد
نگه كن كه با هركس اين پير جادو * دگرگونه گفتار و كردار دارد
مكن دست پيشش اگر عهد گيرد * ازيرا كه در آستين مار دارد . . .
* * *
چون گشت جهان را دگر احوال عيانيش * زيرا كه بگسترد خزان را ز نهانيش
بر حسرت شاخ گل در باغ گوا شد * بيچارگى و زردى و گوژى و نوانيش
تا زاغ بباغ اندر بگشاد فصاحت * بربست زبان از طرب و لحن اغانيش
شرمنده شد از باد سحر گلبن عريان * وز آب روان شرمش بربود روانيش
كهسار كه چون رزمهء « 1 » بزاز بد اكنون * گر بنگرى از كلبهء ندّاف « 2 » ندانيش
چون زرّ مزوّر نگر آن لعل بدخشيش * چون چادر گازر نگر آن برد يمانيش
بس باد جهد سرد ز كه لاجرم اكنون * چون پير كه ياد آيد از روز جوانيش
خورشيد بپوشد ز غمش پيرهن خزّ * اينست هميشه سلب خوب خزانيش
بر مفرش پيروزهء شب شاه حلب را * از سوده و پاكيزه بلور است اوانيش
بنگر بستاره كه بتازد سپس ديو * چون زرّ گدازيده كه بر قير چكانيش
مانند يكى جام يخين است شباهنگ * بزدوده بقطرهء سحرى چرخ كيانيش
گر نيست يخين چونكه چو خورشيد برآيد * هرچند كه جويند نيابند نشانيش
پروين بچه ماند بيكى دستهء نرگس * يا نسترن تازه كه بر سبزه نشانيش
وين دهر دونده بيكى مركب ماند * كز كار نياسايد هرچند دوانيش
گيتيت يكى بندهء بدخوست ، مخوانش * زيرا ز تو بدخو بگريزد چو بخوانيش
بىحاصل و مكار جهانست پر از غدر * بايد كه چو مكار بخواندت برانيش
جز حنظل و زهرت نچشاند چو بخواندت * هرچند كه تو روز و شبان نوش چشانيش
هامش
( 1 ) - رزمه : بقچه
( 2 ) - نداف : پنبهزن