از گردش گيتى گله روا نيست * هرچند كه نيكيش را بقا نيست
خوشتر ز بقا چيز نيست زيرا * ما راز جهان جز بقا هوا نيست
چون تو ز جهان يافتى بقا را * پس چونكه جهان درخور ثنا نيست
گيتى به مثل مادرست و مادر * از مرد سزاوار ناسزا نيست
جانت اثرست از خداى باقى * ناچيز شدن مر ترا روا نيست
فانى نشود هرچه كآن بقا يافت * زيرا كه بقا علت فنا نيست
ترسيدن مردم ز مرگ درديست * كآنرا بجز از علم دين دوا نيست
نزديك خرد گوهر بقا را * از دانش به هيچ كيميا نيست
الفنجگه « 1 » دانش اين سرايست * اينجا بطلب هرچه مر ترا نيست
زين بند چو گشتى رها از آن پس * مر كوشش و الفنج را رجا نيست
گويند قديمست چرخ و او را * آغاز نبودست و انتها نيست
اى مردِ خرد بر فناى عالم * از گشتن او راستتر گوا نيست
چون نيست بقا اندرو ترا چه * گر هست مر او را فنا و يا نيست
اين گردش هموار چرخ ما را * گويد همه اين خانهء شما نيست
اى پير چو اين هست پس چگويى * زين بهتر و برتر دگر چرا نيست
اين جاى فنا همچو آسياييست * آن ديگر بيشك چو آسيا نيست
ببسيج مر آن معدن بقا را * كاين جاى فنا را بسى وفا نيست
داروى بدىّ و خطاست توبه * آن كيست كه او را به دو خطا نيست
روزيست مرين خلق را كه آن روز * روز حسد و حيلت و دها نيست
آن روز يكى عادلست قاضى * كاو را بجز از راستى قضا نيست
نيكى بدهد از جزاى نيكى * بد را سوى او جز بدى جزا نيست
* * *
صبا باز با گل چه بازار دارد * كه هموارش از خواب بيدار دارد
هامش
( 1 ) - الفنجيدن : فراهم آوردن ، اندوختن