درخت ترنج از بر و برگ رنگين * حكايت كند كلّهء قيصرى را
سپيدار ماندست بىهيچ چيزى * ازيرا كه بگزيد مستكبرى را
اگر تو ز آموختن سر نتابى * بجويد سر تو همى سرورى را
بسوزند چوب درختان بىبر * سزا خود همينست مر بىبرى را
درخت تو گر بار دانش بگيرد * به زير آورى چرخ نيلوفرى را
نگر نشمرى اى برادر گزافه * بدانش دبيرى و نه شاعرى را
كه اين پيشههاييست نيكو نهاده * مر الفغدن « 1 » راحت آنسرى را
بلى اين و آن هر دو نطقست ليكن * نماند همى سحر پيغمبرى را
چو كبك درى باز مرغست ليكن * خطر نيست با باز كبك درى را
اگر شاعرى را تو پيشه گرفتى * يكى نيز بگرفت خنياگرى را
تو درمانى آنجا كه مطرب نشيند * سزد گر ببرّى زبان جرى را
صفت چند گويى ز شمشاد و لاله * رخ چون مه و زلفك عنبرى را
بعلم و بگوهر كنى مدحت آن را * كه مايه است مر جهل و بدگوهرى را
بنظم اندر آرى دروغ و طمع را * دروغست سرمايه مر كافرى را
پسنده است با زهد عمار و بوذر * كند مدحِ محمود ، مر عنصرى را ؟
من آنم كه در پاى خوكان نريزم * مرين قيمتى درّ لفظ درى را
تراره نمايم كه چنبر كرا كن * به سجده مرين قامت عرعرى را
كسى را كند سجده دانا كه يزدان * گزيدستش از خلق مر رهبرى را
كسى را ، كه بسترد آثار عدلش * ز روى زمين صورت جائرى « 2 » را
امام زمانه كه هرگز نراندست * بر شيعتش سامرى ساحرى را
ببين گرت بايد كه بينى به ظاهر * ازو صورت و سيرت حيدرى را
* * *
هامش
( 1 ) - الفغدن ، الفنجيدن : اندوختن ، گرد كردن .
( 2 ) - جائرى : بيدادگرى