تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 459

مساهمون:

ص٤٥٩
درخت ترنج از بر و برگ رنگين * حكايت كند كلّهء قيصرى را سپيدار ماندست بىهيچ چيزى * ازيرا كه بگزيد مستكبرى را اگر تو ز آموختن سر نتابى * بجويد سر تو همى سرورى را بسوزند چوب درختان بىبر * سزا خود همينست مر بىبرى را درخت تو گر بار دانش بگيرد * به زير آورى چرخ نيلوفرى را نگر نشمرى اى برادر گزافه * بدانش دبيرى و نه شاعرى را كه اين پيشه‌هاييست نيكو نهاده * مر الفغدن « 1 » راحت آنسرى را بلى اين و آن هر دو نطقست ليكن * نماند همى سحر پيغمبرى را چو كبك درى باز مرغست ليكن * خطر نيست با باز كبك درى را اگر شاعرى را تو پيشه گرفتى * يكى نيز بگرفت خنياگرى را تو درمانى آنجا كه مطرب نشيند * سزد گر ببرّى زبان جرى را صفت چند گويى ز شمشاد و لاله * رخ چون مه و زلفك عنبرى را بعلم و بگوهر كنى مدحت آن را * كه مايه است مر جهل و بدگوهرى را بنظم اندر آرى دروغ و طمع را * دروغست سرمايه مر كافرى را پسنده است با زهد عمار و بوذر * كند مدحِ محمود ، مر عنصرى را ؟ من آنم كه در پاى خوكان نريزم * مرين قيمتى درّ لفظ درى را تراره نمايم كه چنبر كرا كن * به سجده مرين قامت عرعرى را كسى را كند سجده دانا كه يزدان * گزيدستش از خلق مر رهبرى را كسى را ، كه بسترد آثار عدلش * ز روى زمين صورت جائرى « 2 » را امام زمانه كه هرگز نراندست * بر شيعتش سامرى ساحرى را ببين گرت بايد كه بينى به ظاهر * ازو صورت و سيرت حيدرى را
* * *
هامش
( 1 ) - الفغدن ، الفنجيدن : اندوختن ، گرد كردن . ( 2 ) - جائرى : بيدادگرى
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 459 | ذبيح الله صفا