تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 458

مساهمون:

ص٤٥٨
چو سيستان ز خلف ، رى ز رازيان بستد * وز اوج كيوان سر برفراشت ايوانرا فريفته شده ميگشت در جهان آرى * چنو فريفته بود اينجهان فراوانرا شما فريفتگان پيش او همىگفتيد * هزار سال فزون باد عمر سلطانرا بفرّ دولت او هركه قصد سندان كرد * به زير دندان چون موم يافت سندانرا پرير « 1 » قبلهء احرار زاولستان بود * چنان كه كعبه است امروز اهل ايمانرا كجاست اكنون آن مرد و آن جلالت و جاه * كه زير خويش همىديد برج سرطانرا بريخت چنگش و فرسوده گشت دندانش * چو تيز كرد بر او مرگ چنگ و دندانرا بسا كه خندان كردست چرخ گريانرا * بسا كه گريان كردست نيز خندانرا قرار چشم چه دارى به زير چرخ چو نيست * قرار هيچ بيك حال چرخ گردانرا كناره گيرد ازو كاين سوار تازانست * كسى كنار نگيرد سوار تازانرا بترس سخت ز سختى چو كار آسان شد * كه چرخ زود كند سخت كار آسانرا برون كند چو درآمد بخشم ، گشت زمان * ز قصر قيصر و از خوان خويشتن خانرا بر آسمان ز كسوف سيه رهايش نيست * مر آفتاب درخشان و ماه تابانرا . . .
* * *
نكوهش مكن چرخ نيلوفرى را * برون كن ز سر باد خيره‌سرى را برى دان ز افعال چرخ برين را * نشايد نكوهش ز دانش برى را همى تا كند پيشه عادت همىكن * جهان مر جفا را ، تو مر صابرى را چو تو خود كنى اختر خويش را بد * مدار از فلك چشم نيك اخترى را بچهره شدن چون پرى كى توانى * بافعال ماننده شو مر پرى را نديدى بنوروز گشته بصحرا * بعيّوق مانند لالهء طرى را اگر لاله پرنور شد چون ستاره * جز از وى نپذرفت صورتگرى را تو با هوش و راى از نكو محضران چون * همى برنگيرى نكو محضرى را نگه كن كه ماند همى نرگس نو * ز بس سيم و زر تاج اسكندرى را
هامش
( 1 ) - پرير : پريروز