چو سيستان ز خلف ، رى ز رازيان بستد * وز اوج كيوان سر برفراشت ايوانرا
فريفته شده ميگشت در جهان آرى * چنو فريفته بود اينجهان فراوانرا
شما فريفتگان پيش او همىگفتيد * هزار سال فزون باد عمر سلطانرا
بفرّ دولت او هركه قصد سندان كرد * به زير دندان چون موم يافت سندانرا
پرير « 1 » قبلهء احرار زاولستان بود * چنان كه كعبه است امروز اهل ايمانرا
كجاست اكنون آن مرد و آن جلالت و جاه * كه زير خويش همىديد برج سرطانرا
بريخت چنگش و فرسوده گشت دندانش * چو تيز كرد بر او مرگ چنگ و دندانرا
بسا كه خندان كردست چرخ گريانرا * بسا كه گريان كردست نيز خندانرا
قرار چشم چه دارى به زير چرخ چو نيست * قرار هيچ بيك حال چرخ گردانرا
كناره گيرد ازو كاين سوار تازانست * كسى كنار نگيرد سوار تازانرا
بترس سخت ز سختى چو كار آسان شد * كه چرخ زود كند سخت كار آسانرا
برون كند چو درآمد بخشم ، گشت زمان * ز قصر قيصر و از خوان خويشتن خانرا
بر آسمان ز كسوف سيه رهايش نيست * مر آفتاب درخشان و ماه تابانرا . . .
* * *
نكوهش مكن چرخ نيلوفرى را * برون كن ز سر باد خيرهسرى را
برى دان ز افعال چرخ برين را * نشايد نكوهش ز دانش برى را
همى تا كند پيشه عادت همىكن * جهان مر جفا را ، تو مر صابرى را
چو تو خود كنى اختر خويش را بد * مدار از فلك چشم نيك اخترى را
بچهره شدن چون پرى كى توانى * بافعال ماننده شو مر پرى را
نديدى بنوروز گشته بصحرا * بعيّوق مانند لالهء طرى را
اگر لاله پرنور شد چون ستاره * جز از وى نپذرفت صورتگرى را
تو با هوش و راى از نكو محضران چون * همى برنگيرى نكو محضرى را
نگه كن كه ماند همى نرگس نو * ز بس سيم و زر تاج اسكندرى را
هامش
( 1 ) - پرير : پريروز