اسمعيليه بود ، انتخاب و مأمور نشر مذهب اسمعيلى و رياست باطنيهء آن سامان گرديد .
همچنانكه در زاد المسافرين گفته است : « مر نوشتهء الهى را كه اندر آفاق و انفس است بمتابعان خاندان حق نماييم بدستورى كه از خداوند خويش يافتهايم اندر جزيرهء خراسان » « 1 » .
هنگامىكه ناصرخسرو از سفر مصر و حجاز بخراسان بازميگشت ، پنجاه ساله بود . وى بعد از بازگشت بموطن خود بلخ رفت و در آنجا شروع بنشر دعوت باطنيان كرد و داعيان به اطراف فرستاد و بمباحثات با علماى اهل سنت پرداخت و اندكاندك دشمنان و مخالفان او از ميان متعصبان فزونى گرفتند و كار را بر او دشوار كردند و حتى گويا فتواى قتل او داده شد و او كه ضمنا گرفتار مخالفت بسيار شديد سلاجقه با شيعه بود ، ناگزير به تهمت بددين و قرمطى و ملحد و رافضى بودن ترك وطن گفت تا از شرّ ناصبيان رهايى يابد . اختلاف سختى كه ميان ناصرخسرو و نواصب رخ داد و تا پايان حيات در آثار او اثر كرد ، از همه جاى ديوان او آشكارست ، و شكايتى كه او از آن مردمان و از امراى سلجوقى و علماى سنى خراسان و اشاراتى كه راجع بدشمنيهاى مردم بر اثر اعتقاد خود به حق دارد ، از بيشتر موارد ديوانش مشهودست ، و غالب قصايد او مبارزات سختى است با همين مردم متعصب سبكمغز ، و در زاد المسافرين هم بغلبهء جهال بر خود اشاره كرده است « 2 » . بعد از مهاجرت از بلخ ناصرخسرو به نيشابور و مازندران و عاقبت به يمكان پناه برد . پناه بردن او بمازندران كه شايد نخستين فرارگاه او بود از اين ابيات معلوم مىشود :
گرچه مرا اصل خراسانيست * از پس پيرى و مهىّ و سرى
دوستى عترت و خانهء رسول * كرد مرا يمكى و مازندرى
برگير دل ز بلخ و بنه تن ز بهر دين * چون من غريبوار بمازندران درون
دولتشاه سمرقندى ميگويد كه ناصرخسرو بعد از پناه بردن بمازندران در رستمدار و گيلان توقف كرد « 3 » . بعد از چندى توقف در مازندران ناصرخسرو بنيشابور رفت ولى
هامش
( 1 ) - زاد المسافرين چاپ برلين ص 397
( 2 ) - ايضا ص 402
( 3 ) - تذكرة الشعرا ص 35