نابسامان داشت و شايد در دنبال همين تفحصات باشد كه مدتى در سفر تركستان و سند و هند گذرانيد و با ارباب اديان مختلف معاشرت و مباحثت نمود « 1 » . ناصرخسرو در اشعار خويش به اين تغيير حال و درجاتى كه تا وصول بدستگاه خلفاى فاطمى پيمود اشاراتى دارد و از آن جمله اين ابيات را نقل مىكنيم :
پيموده شد از گنبد بر من چهل و دو * جوياى خرد گشت مرا نفس سخنور
رسم فلك و گردش ايام و مواليد * از دانا بشنيدم و برخواندم دفتر
چون يافتم از هركس بهتر تن خود را * گفتم ز همه خلق كسى بايد بهتر
چون باز ز مرغان و چو اشتر ز بهايم * چون نخل ز اشجار و چو ياقوت ز جوهر
چون فرقان از كُتب و چو كعبه ز بناها * چون دل ز تن مردم و خورشيد ز اختر
ز انديشه غمى گشت مرا دل بتفكر * پرسنده شد اين نفس مفكّر ز مفكّر
از شافعى و مالكى و قول حنيفى * جستيم ز مختار جهان داور رهبر
چون چون و چرا خواستم و آيت محكم * در عجز بپيچيدند ، اين كور شد آن كر
يك روز بخواندم بقران آيت بيعت * كايزد بقران گفت كه بد دست من از بر
آن قوم كه در زير شجر بيعت كردند * چون جعفر و مقداد و چو سلمان و چو بوذر
گفتم كه كنون آن شجر و دست چگونه است * آن دست كجا جويم و آن بيعت و محضر
گفتند در آنجا نه شجر ماند و نه آن دست * كآن دست پراگنده شد آن جمع مبتّر
آنها همه ياران رسولند و بهشتى * مخصوص بدان بيعت و از خلق مخيّر . . .
رويم چو گل زرد شد از درد جهالت * وين سرو بنا وقت بخمّيد چو چنبر . . .
برخاستم از جاى و سفر پيش گرفتم * نز خانم ياد آمد و نز گلشن و منظر
از پارسى و تازى و از هندو و از ترك * و ز سندى و رومى و ز عبرى همه يكسر
و ز فلسفى و مانوى و صابى و دهرى * درخواستم اين حاجت و پرسيدم بىمر
. . . پرسنده همىرفتم ازين شهر بدان شهر * جوينده همىگشتم ازين بحر بدان بر
گفتند كه موضوع شريعت نه بعقلست * زيرا كه بشمشير شد اسلام مقرّر
هامش
( 1 ) - سفرنامه ص 12 و 90 و وجه دين ص 55 .