تقليد نپذرفتم و حجّت ننهفتم * زيرا كه نشد حق بتقليد مشهّر
* * *
يكچند گاه داشت مرا زير بند خويش * گه خوب حال و باز گهى بينوا شدم
و از رنج روزگار چو جانم ستوه گشت * يكچند با ثنا بدر پادشا شدم
گفتم مگر كه داد بيابم ز ديو دهر * چون بنگريستم ز عنا در بلا شدم
صد بندگىّ شاه ببايست كردنم * از بهريك اميد كه از وى روا شدم
جز درد و رنج هيچ نگرديد حاصلم * ز آنكس كه سوى او باميد شفا شدم
و از مال شاه و مير چو نوميد شد دلم * زى اهل طيلسان و عمامه و ردا شدم
گفتم كه راه دين بنماييد مر مرا * زيرا كه ز اهل دنيى دل پرجفا شدم
گفتند شادباش كه رستى ز جور دهر * تا شاد گشت جانم و اندر نوا شدم
گفتم چو نامشان علما بود و كارجور * كز دست فقرِ جهل بديشان رها شدم
تا چون بقال و قيل مقالات مختلف * از عمر چند سال ميانشان فنا شدم
گفتم چو رشوه بود و ريا مال و زهدشان * اى كردگار باز بچه مبتلا شدم
از شاه زى فقيه چنان بود رفتنم * كاز بيم مور در دهن اژدها شدم . . .
خلاصهء سخن آنكه ناصر بعد از طى مقامات ظاهرى در انديشهء تحرّى حقيقت افتاد و در اين انديشهء دراز بسيارى شهرها را بگشت و با اقوام و علماى مختلف مجالست كرد و على الخصوص چندى با علماى دين چون و چرا داشت ليكن آنان مىگفتند كه موضوع شريعت عقلى نيست بلكه بتعبد و تقليد بازبسته است و اين همان سخن اشاعره و اهل حديث است كه در اين روزگار در بسيارى از بلاد غلبه با آنان بود . ناصرخسرو را اين تلبيسهاى علماى مذهب كه مالشان از رشوه گرد آمده و زهدشان ريائى و دروغ بود ، گرهى از مشكلات باز نمىكرد و پناهنده شدنش از دستگاه سلاطين ببيشگاه علماى دين مصداق اين بيت قرار گرفته بود كه :
المستجيرُ بعمروٍ عِندَ كربته * كالمستجيرِ من الرمضاء بالنار
اين سرگردانى و نابسامانى احوال را خوابى كه شاعر در ماه جمادى الآخرهء سال 437