تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 448

مساهمون:

ص٤٤٨
تقليد نپذرفتم و حجّت ننهفتم * زيرا كه نشد حق بتقليد مشهّر
* * *
يكچند گاه داشت مرا زير بند خويش * گه خوب حال و باز گهى بينوا شدم و از رنج روزگار چو جانم ستوه گشت * يكچند با ثنا بدر پادشا شدم گفتم مگر كه داد بيابم ز ديو دهر * چون بنگريستم ز عنا در بلا شدم صد بندگىّ شاه ببايست كردنم * از بهريك اميد كه از وى روا شدم جز درد و رنج هيچ نگرديد حاصلم * ز آنكس كه سوى او باميد شفا شدم و از مال شاه و مير چو نوميد شد دلم * زى اهل طيلسان و عمامه و ردا شدم گفتم كه راه دين بنماييد مر مرا * زيرا كه ز اهل دنيى دل پرجفا شدم گفتند شادباش كه رستى ز جور دهر * تا شاد گشت جانم و اندر نوا شدم گفتم چو نامشان علما بود و كارجور * كز دست فقرِ جهل بديشان رها شدم تا چون بقال و قيل مقالات مختلف * از عمر چند سال ميانشان فنا شدم گفتم چو رشوه بود و ريا مال و زهدشان * اى كردگار باز بچه مبتلا شدم از شاه زى فقيه چنان بود رفتنم * كاز بيم مور در دهن اژدها شدم . . .
خلاصهء سخن آنكه ناصر بعد از طى مقامات ظاهرى در انديشهء تحرّى حقيقت افتاد و در اين انديشهء دراز بسيارى شهرها را بگشت و با اقوام و علماى مختلف مجالست كرد و على الخصوص چندى با علماى دين چون و چرا داشت ليكن آنان مىگفتند كه موضوع شريعت عقلى نيست بلكه بتعبد و تقليد بازبسته است و اين همان سخن اشاعره و اهل حديث است كه در اين روزگار در بسيارى از بلاد غلبه با آنان بود . ناصرخسرو را اين تلبيس‌هاى علماى مذهب كه مالشان از رشوه گرد آمده و زهدشان ريائى و دروغ بود ، گرهى از مشكلات باز نمىكرد و پناهنده شدنش از دستگاه سلاطين ببيشگاه علماى دين مصداق اين بيت قرار گرفته بود كه :
المستجيرُ بعمروٍ عِندَ كربته * كالمستجيرِ من الرمضاء بالنار
اين سرگردانى و نابسامانى احوال را خوابى كه شاعر در ماه جمادى الآخرهء سال 437