مذهبى او در بين اسمعيليان بوده و از جانب خليفهء فاطمى بوى تفويض شده بود ، در ابيات متعدد آورده است چنان كه در اين دو بيت مىبينيم :
يكى رايگان حجتى گفت بشنو * ز حجت مرين حجت رايگان را
اى حجت زمين خراسان بسى نماند * تا اهل جهل روز و شب خويش بشمرند
ناصرخسرو در سفرنامه ( ص 2 ) خود را قباديانى مروزى خوانده است و انتساب او بقباديان كه مولد وى بود از اشعار وى نيز ثابت مىشود مثلا در اين بيت :
پيوسته شدم نسب بيمگان * كز نسل قباديان گسستم
و بدين سبب در اشعار خود همهجا از بلخ بعنوان وطن و شهر و خانهء خود سخن ميراند و او را در آنجا ضياع و عقار و طايفه و برادر بوده و از آنان چنان كه در ابيات ذيل و بسيارى ابيات ديگر مىبينيم با تحسر ياد ميكرده است :
اى باد عصر اگر گذرى بر ديار بلخ * بگذر بخانهء من و آنجاى جوى حال
بنگر كه چون شدست پس از من ديار من * با او چه كرد دهر جفاجوى بدفعال
ترسم كه زير پاى زمانه خراب گشت * آن باغها خراب شد آن خانها تلال
بنگر كه هست منكر من ، يا ، برادرم * دارد چنان كه داشت همى با من اتصال
يا روزگار بر سر ايشان سپه كشيد * مشغول كردشان ز من آفات و اختلال
از من بگوى چون برسانى سلام من * زى قوم من كه نيست مرا خوب كار و حال
قوم مرا مگوى كه دهر از پس شما * با من نكرد جز به دو ننمود جز ملال
با توجه به اين اشاره و اشارات متعدد ديگر از شاعر بطلان سخن بعضى از تذكره نويسان « 1 » كه او را اصفهانى دانستهاند مسلّم مىشود .
اما نسبت مروزى كه شاعر در سفرنامهء خويش بدان اشاره كرده است بسبب اقامت وى در مرو بوده است كه گويا مدتى در آنجا شغل ديوانى و خانه و مسكن داشته است .
هامش
( 1 ) - تذكرة الشعراء دولتشاه چاپ هند ص 34