تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 441

مساهمون:

ص٤٤١
بسيم و زر بپيرايى نگار باغ را زيور * بلعل و دُر بيارايى عروس باغ را گردن به خون آلوده خنجرها همى خارى رخ لاله * بسيم اندوده پيكانها همى سنبى دل سوسن نمايى در دل نسرين برنگ معصفر كُنجِد * برآرى از دهان گل بلون زعفران ارزن چو برگردى بگرد راغ و بر صحرا زنى خيمه * چو آرى لشكر اندر باغ و برگردى بپيرامن شكوفد برگ گُل از گل دمد شاخ سمن بر شَخ * برويد سوسن از خارا برآيد نرگس از آهن تو سازى مهرجويانرا همى در بوستان مجلس * تو سازى ماهرويانرا همى در گلستان گلشن بخُورِ خوش همى سوزد بخار تو بهر خانه * عروس كَش همى زايد سرشك تو بهر برزن ز تو مشك ختن گردد همى ارزان بهر مأوى * ز تو دُرّ عدن گردد همى كاسد بهر معدن گهى نالى چو بيدينان ز بيم شاه دين‌گستر * گهى گريى چو بدخواهان ز تيغ شاه شير اوژن ملك تاج ملوك عصر فرّخ‌زاد فرّخ پى * كه بخشد نعمت قارون و دارد قوّت قارن « 1 »
* * *
دى مرا آخر سالار خداوند جهان * داد اسپى كه ز پيريست بفرياد و فغان
هامش
( 1 ) - جوهرى اين شعر را از متقدمين استقبال كرده و در پايان قصيدهء خود گفته است :بر آن طرر آيد اين شعرم كه استاد سخن گويد * الا يا پردهء تارى بپيش چشمهء روشن