بسيم و زر بپيرايى نگار باغ را زيور * بلعل و دُر بيارايى عروس باغ را گردن
به خون آلوده خنجرها همى خارى رخ لاله * بسيم اندوده پيكانها همى سنبى دل سوسن
نمايى در دل نسرين برنگ معصفر كُنجِد * برآرى از دهان گل بلون زعفران ارزن
چو برگردى بگرد راغ و بر صحرا زنى خيمه * چو آرى لشكر اندر باغ و برگردى بپيرامن
شكوفد برگ گُل از گل دمد شاخ سمن بر شَخ * برويد سوسن از خارا برآيد نرگس از آهن
تو سازى مهرجويانرا همى در بوستان مجلس * تو سازى ماهرويانرا همى در گلستان گلشن
بخُورِ خوش همى سوزد بخار تو بهر خانه * عروس كَش همى زايد سرشك تو بهر برزن
ز تو مشك ختن گردد همى ارزان بهر مأوى * ز تو دُرّ عدن گردد همى كاسد بهر معدن
گهى نالى چو بيدينان ز بيم شاه دينگستر * گهى گريى چو بدخواهان ز تيغ شاه شير اوژن
ملك تاج ملوك عصر فرّخزاد فرّخ پى * كه بخشد نعمت قارون و دارد قوّت قارن « 1 »
* * *
دى مرا آخر سالار خداوند جهان * داد اسپى كه ز پيريست بفرياد و فغان
هامش
( 1 ) - جوهرى اين شعر را از متقدمين استقبال كرده و در پايان قصيدهء خود گفته است :بر آن طرر آيد اين شعرم كه استاد سخن گويد * الا يا پردهء تارى بپيش چشمهء روشن