سفته زن اسپ كه از شانهء او دررفتن * هر زمان آيد در گوش دگرگون دستان
راست مانند يكى اشتر باريك و حزين * از سر شانه برون آمده او را كوهان
پشتش از گوشت تهى گشته بسان تابوت * شكم از كاه درآگنده بسان كهدان
پوست بينيش پر از چين چو دم آهنگر * است « 1 » چون ديكش ازين پاى بر آن پالرزان
سرطانوار بيك پهلو در راه رود * كه همه دست شد و پاى بسان سرطان
در سر آيد چو رسد بر شكمش زخم ركاب * بنشيند بُدم آنگه چو كشى باز عنان
نه چو اسپان دگر درخور زينست و لگام * چون خران آمده در خورد فسار و پالان
نزد او رفتم با زين و لگام و افسار * گفت اى بىحق بىحرمت پير نادان
من ز تو پيرترم حرمت حقم بشناس * كه ز بىحرمتى افتادهاى اندر حرمان
مىنبينى كه ز پيرى و ضعيفى گشتست * پشت من خسته و تن كاسته و سرگردان
مر ترا شرم نيايد كه نشينى بر من * گاه ناورد كنى بر من و گاهى جولان
گفت من مركب تهموث بودم ز نخست * كاو همى شد ببنا كردن مروِ شَهجان
گفت با نوح نبى بودهام اندر كشتى * بگهِ آنكه جهان گشت خراب از طوفان
ياد دارم كه فريدونِ ملك ايرج را * پادشاه كرد و به دو داد سراسر گيهان
سلم را ديدم در روم كه بنشست بملك * تور را ديدم بر تخت شهى در توران
گفت يكچند بدم دستكش اسكندر * گفت يكچند بدم بارگىِ نوشروان
در عرب بودم يكچند عَديل يَحموم « 2 » * كز همه اسپان بگزيد مر او را نعمان
گفت يكچند مرا داشت جنيبه « 3 » فرعون * گفت يكچند مرا داشت بر آخُر هامان « 4 »
ياد دارم كه چو يوسف بعزيزى « 5 » بنشست * سوى مصر آمد يعقوب نبى از كنعان
ياد دارم كه عُبيدان شده در دشت حران * همه جا دشت شد آراسته و آبادان
هامش
( 1 ) - است : نشيمنگاه
( 2 ) - يحموم : شديد السواد
( 3 ) - جنيبه ، جنيبت : يدك
( 4 ) - هامان : نام برادر ابراهيم و نام وزير فرعون . برهان قاطع .
( 5 ) - يعنى عزيزى مصر