تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 442

مساهمون:

ص٤٤٢
سفته زن اسپ كه از شانهء او دررفتن * هر زمان آيد در گوش دگرگون دستان راست مانند يكى اشتر باريك و حزين * از سر شانه برون آمده او را كوهان پشتش از گوشت تهى گشته بسان تابوت * شكم از كاه درآگنده بسان كه‌دان پوست بينيش پر از چين چو دم آهنگر * است « 1 » چون ديكش ازين پاى بر آن پالرزان سرطان‌وار بيك پهلو در راه رود * كه همه دست شد و پاى بسان سرطان در سر آيد چو رسد بر شكمش زخم ركاب * بنشيند بُدم آنگه چو كشى باز عنان نه چو اسپان دگر درخور زينست و لگام * چون خران آمده در خورد فسار و پالان نزد او رفتم با زين و لگام و افسار * گفت اى بىحق بىحرمت پير نادان من ز تو پيرترم حرمت حقم بشناس * كه ز بىحرمتى افتاده‌اى اندر حرمان مىنبينى كه ز پيرى و ضعيفى گشتست * پشت من خسته و تن كاسته و سرگردان مر ترا شرم نيايد كه نشينى بر من * گاه ناورد كنى بر من و گاهى جولان گفت من مركب تهموث بودم ز نخست * كاو همى شد ببنا كردن مروِ شَهجان گفت با نوح نبى بوده‌ام اندر كشتى * بگهِ آنكه جهان گشت خراب از طوفان ياد دارم كه فريدونِ ملك ايرج را * پادشاه كرد و به دو داد سراسر گيهان سلم را ديدم در روم كه بنشست بملك * تور را ديدم بر تخت شهى در توران گفت يكچند بدم دست‌كش اسكندر * گفت يكچند بدم بارگىِ نوشروان در عرب بودم يكچند عَديل يَحموم « 2 » * كز همه اسپان بگزيد مر او را نعمان گفت يكچند مرا داشت جنيبه « 3 » فرعون * گفت يكچند مرا داشت بر آخُر هامان « 4 » ياد دارم كه چو يوسف بعزيزى « 5 » بنشست * سوى مصر آمد يعقوب نبى از كنعان ياد دارم كه عُبيدان شده در دشت حران * همه جا دشت شد آراسته و آبادان
هامش
( 1 ) - است : نشيمن‌گاه ( 2 ) - يحموم : شديد السواد ( 3 ) - جنيبه ، جنيبت : يدك ( 4 ) - هامان : نام برادر ابراهيم و نام وزير فرعون . برهان قاطع . ( 5 ) - يعنى عزيزى مصر