تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 438

مساهمون:

ص٤٣٨
دهن كوچك او ديدم هنگام سخن * كز ظريفى دل من غاليه‌دان كرد گمان گفتم اين غاليه‌دان چيست بخنديد بتم * كه همى غاليه‌دان باز ندانى ز دهان
* * *
پيچيدن افعى بكمندت ماند * آتش بسنان ديو بندت ماند انديشه برفتن سمندت ماند * خورشيد بهمت بلندت ماند
* * *
عشق تو مرا توانگرى آرد بر * از ديده بلؤلؤ از دو رخسار بزر با عشق توام عيش خوشست اى دلبر * آرى ز توانگرى چه باشد خوشتر
* * *
ناشاد مرا اى بت نوشاد مكن * نيكويى كن مرا ببد ياد مكن مر خصم مرا از غم من شاد مكن * از داد خدا بترس و بيداد مكن
* * *
از جور و ستيز تو بهر بيهده‌يى * در هر نفس از سينه برآرم سده‌يى اى روى تو در دو چشم من بتكده‌يى * مردى نبود ستيزه با دلشده‌يى
* * *
تا من شدم از هوا قرين هوسى * جز ناله ز بنده برنيامد نفسى فريادرسم نيست به غير از تو كسى * فرياد ز دست چون تو فريادرسى
* * *
يكچند ز دام عشق بودم بگداز * باز اين دلم آن گداز ميجويد باز با اين دل عشق پيشهء صحبت باز * عيشى است مرا تيره و راهى است دراز

9 - جوهرى

حكيم ابو محامد محمود بن عمر جوهرى صايغ هروى از شاعران اواسط قرن پنجم هجرى است . لقب شعرى او جوهرى است و شاعر خود آن را در اين بيت آورده است :
جوهرى زرگر مداح ملوك و سلطان * هست پيوسته ثناگوى وى و مدحت‌خوان