تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 437

مساهمون:

ص٤٣٧
از آن غارت ببخشايد هوا را افسر لؤلؤ * و زين غوغا بپوشاند زمين را صدرهء ديبا معنبر گردد از چهرش بعنبر پيكر گردون * منوّر گردد از چشمش بلؤلؤ جامهء صحرا همى گريد ازو گردون بسان ديدهء وامق * همى خندد ازو صحرا بسان چهرهء عذرا گهى گوهر برافشاند چو دست شاه در محفل * گهى آتش برافشاند چو تيغ شاه در هيجا تو گويى خدمتى سازد همى بر رسم نوروزى * ز شكل لالهء نعمان ز نقش ديبه صنعا
* * *
بمژده خواستن آن نور چشم و راحت جان * بر من آمد پروين نماى و ماه نشان نهفته انجم او در عقيق عنبر بيز * شكفته سنبل او بر سهيل مشك‌فشان درست گفتى بر مه بنفشه كاشت همى * شكسته سنبل آن آفتاب تركستان به زير سنبل مشكين او همىرفتند * هزار دل بخروش و هزار جان بفغان لب و ميانش گفتى شهاب بود و سهيل * يكى زرنگ چنين و يكى ز شكل چنان شهاب ديدى جوزا بر آن شهاب پديد * سهيل ديدى پروين در آن سهيل نهان نهفته لالهء رنگين او بتاب كمند * نموده نرگس مشكين او ز خمّ كمان يكى ز مشك و عبير و يكى ز شير و شبه * يكى ز سوسن و نسرين يكى ز سنبل و بان پديد كرد ثريّا و ماه چون بنمود * سمن ز سنبل سيراب و لؤلؤ از مرجان ز بهر مژده رخش ساخت چون ستاره و ماه * پديد كرد سمن‌زار زير لاله ستان چه گفت گفت كه گر رامش دل تو منم * برامش دل من جان بيار و مژده ستان بيار مژده كه نَو عزّ و خلعتش فرمود * خدايگان ترا شهريار شاه‌نشان
* * *
دوش تا روزِ فراخ آن صنم تنگ دهان * لب چون لاله همى داشت ز مى لاله‌ستان نافها داشت ازو خانه پر از مشك سياه * باغها داشت ازو ديده پر از سرو روان رخ او لاله ستان بود و سر زلفك او * زنگيان داشت سِتان « 1 » خفته بر آن لاله‌ستان گاه پيوسته همىگفت غزلهاى سبك * گاه آهسته همىخورد قدحهاى گران
هامش
( 1 ) - ستان : بر پشت خوابيده