نويسان ياد كردهاند الفيه و شلفيهء منظوم بود كه حاج خليفه نيز از آن ياد مىكند « 1 » و ازرقى خود به اين امر تعريضى دارد ، درين ابيات كه در مدح اميرانشاه بن قاورد گفته است :
چو در ركاب تو اين يك سفر بسر بردم * ز من گسسته شود دست سختى و حدثان
بنام فرخ تو قصهيى تمام كنم * كه تا بحشر معانى ازو دهند نشان
دليل قوت طبع رهى در اين معنى * بس آن كتاب كه من كردهام بخواه و بخوان
كسى كه راه كژ اندر سخن چنين راند * چو راه راست بود جادوى كند بميان
البته بايد متوجه اين نكته بود كه داستان الفيه و شلفيه و تصاوير رسواى « 2 » آن پيش ازين تاريخ مشهور بوده و ازرقى فقط بنظم آن مبادرت كرده است .
داستان ديگرى كه ازرقى بنظم كشيده قصهء مشهور سندباد است كه حاجى خليفه « 3 » و هدايت « 4 » و تذكرهنويسان ديگر از نسبت آن بشاعر ياد كردهاند و ازرقى خود بدين معنى اشاراتى دارد و از آن جمله در قصيدهيى در مدح طغانشاه گويد :
شهريارا بنده اندر موجب فرمان تو * گر تواند كرد بنمايد ز معنى ساحرى
هركه بيند شهريارا پندهاى سندباد * نيك داند كاندرو دشوار باشد شاعرى
من معانيهاى او را ياور دانش كنم * گر كند بخت تو شاها خاطرم را ياورى
و گويا در ابيات ذيل هم نظر به اين داستان دارد و شاعر هنگام سرودن اين ابيات سرگرم نظم سندبادنامه بوده است . اين ابيات از قصيدهيى در مدح طغانشاه است :
بنده در مهر تو از جان خدمتى سازد همى * خرم و زيبا و رنگين چون شكفته بوستان
داستانى طرفه كز اخبار و از اشكال آن * برگشايد طبع دانا را هزاران داستان
پر طاوسست به روى بسته مرواريدتر * شكل پروينست در وى رسته برگ زعفران
از معانى اندرو پرگنده لختى گفتهام * از ره فرهنگ و جهل و از ره سود و زيان
گر بپردَختن خداوند جهان فرمان دهد * بنده اندر آتش انديشه بگدازد روان
خدمتى سازم كه جان مرد دانشپيشه را * چون بقاى شاه جاويدان بماند در جهان
هامش
( 1 ) - كشف الظنون چاپ تركيه بند 1003
( 2 ) - رسواترند اعداى تو از نقشهاى الفيه ( منوچهرى )
( 3 ) - كشف الظنون بند 1003
( 4 ) - مجمع الفصحا ج 1 ص 139