هرگه كه دست برشكن زلف او برم * بر خويشتن ز حسرت و تيمار بشكنم
گاهش به روى برنهم و گه بديدگان * گاهش هزار بوسه بيك موى برزنم
بيهش بيوفتم كه شبى ديده با شمش * در بيهشى كجا بوم از دست بفگنم
بىتو بزلف تو نتوانم نهاد دل * بىتو چو موى گردم گر سنگ و آهنم
* * *
ايدل ترا بگفتم كز عاشقى حذر كن * بگذار نيكوانرا وز مهرشان گذر كن
چون روى خوب بينى ديده فراز هم نه * چون تير عشق بارد شرم و خرد سپر كن
فرمان من نبردى فرجام خود نجستى * پنداشتى كه گويم هر ساعتى بتر كن
هر گام عاشقى را صدگونه درد و رنجست * گر ايمنيت بايد از عاشقى حذر كن
ناكام من برفتى در دام عشق ماندى * چونست روزگارت ما را يكى خبر كن
اكنون بصبر كردن نايد مراد حاصل * زين چاره با زمانى رو چارهء دگر كن
* * *
هان صائم نوالهء اين سفله ميزبان * زين بىنمك ابا « 1 » منه انگشت بر دهان
لب تر مكن به آب كه طلق است در قدح * دست از كباب دار كه زهر است توأمان
با كام خشك و با جگر تفته درگذر * ايدون كه در سراسر اين سبز گلستان
كافور همچو گل چكد از دوش شاخسار * زيبق چو آب برجهد از ناف آبدان
* * *
فراز و نشيب است روى زمين * متاز اى برادر گشاده عنان
سخن نيك برسنج و از دل بگوى * ره راست بشناس و بىغم بران
برنج ار بكاهم ننالم ز غم * ز چرخ ار بميرم نخواهم امان
چو كورست گيتى چه خير از هنر * چو كرّست گيتى چه سود از فغان
* * *
تا فتنه دلم بر آن لب ميگونست * صبرم كم و عشق هر زمان افزونست
گويند برون فتاد رازت چونست * چون راز درون بود كه دل بيرونست
هامش
( 1 ) - ابا : طعام ، آش