تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 428

مساهمون:

ص٤٢٨
قول حاسد مشنو و از من شنو * تا تو ايمن باشى و من شادمان حاسد ارچه نيك پيوندد سخن * دل ندارد چون نيى همداستان از دل من گر ندانى بنگرى * چهرهء زرّين و چشم خون‌فشان گر مرا باشد ز ديدار تو سود * مر ترا نايد ز ديدارم زيان بوستان از ابر اگر خرم شود * چشم من ابرست و رويت بوستان چشم گريان مرا در پيش دار * تا بخندد بر رخانت گلستان اى گل رنگين رخسار ترا * نابسوده هيچ دست باغبان تا گل روى ترا ديدم شدم * همچو بلبل با خروش و با فغان گشتم اندر فرقت تو شعرگوى * گشته بودم در وصالت شعرخوان خون ز چشم من گشايد چون‌كه من * در غزلهاى تو بگشايم زبان من چه‌ام تا عشق را پنهان كنم * عشق هرگز چون توان كردن نهان
* * *
منم غلام خداوند زلف غاليه‌گون * كه هست چون دل من زلف او نوان و نگون ز خون و تف همه‌روزه دو ديده و دل من * يكى بآذر ماند يكى بآذريون ز تفّ ماند جانم بآذر برزين * ز آب ماند چشمم برود آبسكون چگونه يابد جان من اندر آتش هال « 1 » * چگونه يابد جسمم در آب ديده سكون همىندانم در هجر چند باشم چند * همىندانم كز دوست چون شكيبم چون هواش دارد جان مرا قرين هوان * جفاش دارد جان مرا قرين جنون ز بس كزين دل پرسوز من برآيد دود * ز بس دو ديدهء بيخواب من ببارد خون ز خون ديدهء من رست لاله در صحرا * ز تفّ دود دلم خاست ابر بر گردون
* * *
هرگه كه من بزلف وى اندر نگه كنم * شادى و خرمى ز دل خويش بركنم گردد روان سرشكم و گردد طپان دلم * گردد نژند جانم و گردد نوان تنم
هامش
( 1 ) - هال : قرار و آرام
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 428 | ذبيح الله صفا