قول حاسد مشنو و از من شنو * تا تو ايمن باشى و من شادمان
حاسد ارچه نيك پيوندد سخن * دل ندارد چون نيى همداستان
از دل من گر ندانى بنگرى * چهرهء زرّين و چشم خونفشان
گر مرا باشد ز ديدار تو سود * مر ترا نايد ز ديدارم زيان
بوستان از ابر اگر خرم شود * چشم من ابرست و رويت بوستان
چشم گريان مرا در پيش دار * تا بخندد بر رخانت گلستان
اى گل رنگين رخسار ترا * نابسوده هيچ دست باغبان
تا گل روى ترا ديدم شدم * همچو بلبل با خروش و با فغان
گشتم اندر فرقت تو شعرگوى * گشته بودم در وصالت شعرخوان
خون ز چشم من گشايد چونكه من * در غزلهاى تو بگشايم زبان
من چهام تا عشق را پنهان كنم * عشق هرگز چون توان كردن نهان
* * *
منم غلام خداوند زلف غاليهگون * كه هست چون دل من زلف او نوان و نگون
ز خون و تف همهروزه دو ديده و دل من * يكى بآذر ماند يكى بآذريون
ز تفّ ماند جانم بآذر برزين * ز آب ماند چشمم برود آبسكون
چگونه يابد جان من اندر آتش هال « 1 » * چگونه يابد جسمم در آب ديده سكون
همىندانم در هجر چند باشم چند * همىندانم كز دوست چون شكيبم چون
هواش دارد جان مرا قرين هوان * جفاش دارد جان مرا قرين جنون
ز بس كزين دل پرسوز من برآيد دود * ز بس دو ديدهء بيخواب من ببارد خون
ز خون ديدهء من رست لاله در صحرا * ز تفّ دود دلم خاست ابر بر گردون
* * *
هرگه كه من بزلف وى اندر نگه كنم * شادى و خرمى ز دل خويش بركنم
گردد روان سرشكم و گردد طپان دلم * گردد نژند جانم و گردد نوان تنم
هامش
( 1 ) - هال : قرار و آرام