محال باشد فال و محال باشد زجر * مدار بيهده مشغول دل بزجر و بفال
تو بندهاى سخن بندگانت بايد گفت * كه كس نداند تقدير ايزد متعال
هميشه ايزد بيدار و خلق يافته خواب * هميشه گردون گردان و خلق يافته هال « 1 »
دل تو بستهء تدبير و نالد از تقدير * تن تو سخرهء آمال و غافل از آجال
عذاب ياد نيارى بروزگار نشاط * فراق ياد نيارى بروزگار وصال
نبود شهر در آفاق خوشتر از تبريز * بايمنى و بمال و بنيكوى و جمال
ز ناز و نوش همه خلق بود نوشانوش * ز خلق و مال همه شهر بود مالامال
در او بكام دل خويش هركسى مشغول * امير و بنده و سالار و فاضل و مفضال
يكى به خدمت ايزد يكى به خدمت خلق * يكى بجستن نام و يكى بجستن مال
يكى بخواستن جام بر سماع غزل * يكى بتاختن يوز بر شكار غزال
بروز بودن با مطربان شيرينگوى * بشب غنودن با نيكوان مشكين خال
به كار خويش همىكرد هركسى تدبير * بمال خويش همىداشت هركسى آمال
به نيم چندان كز دل كسى برآرد قيل * به نيم چندان كز لب تنى برآرد قال
خدا بمردم تبريز برفگند فنا * فلك بنعمت تبريز برگماشت زوال
فراز گشت نشيب و نشيب گشت فراز * رمال گشت جبال و جبال گشت رمال
دريده گشت زمين و خميده گشت نبات * دمنده گشت بحار و رونده گشت جبال
بسا سراى كه بامش همى بسود فلك * بسا درخت كه شاخش همى بسود هلال
كز آن درخت نمانده كنون مگر آثار * وز آن سراى نمانده كنون مگر اطلال
كسى كه رسته شد از مويه گشته بود چو موى * كسى كه جسته شد از ناله گشته بود چو نال
يكى نبود كه گويد به ديگرى كه مموى * يكى نبود كه گويد به ديگرى كه منال . . .
* * *
اى به بالا بلاى آزادان * آرزوى دلى و رنج روان
تنم از عشق تو نوان و نزار * دلم از رنج تو نژند و نوان
هامش
( 1 ) - هال : قرار و آرام