تو گفتى جهان دوزخى بود تار * بهر گوشه ديو اندرو صد هزار
از انگِشت « 1 » بُدشان همه پيرهن * دمان باد تاريك و دود از دهن
زمين را كُه از غار ديدار نه * زمانرا ره و روى رفتار نه
بزندان شب در ببند آفتاب * فروهشته بر ديدها پرده خواب
فرشته گرفته ز بس بيم پاس * پرى در نهيب اهرمن در هراس
بسان تنى بىروان بُد زمين * هوا چون دُژم سوكيى « 2 » دل غمين
بدان سوك بركرده گردون زرشك * رخ نيلگون پر ز سيمين سرشك
چو خم كرده چوگانى از سيم ماه * در آن خم پديدار گويى سياه
تو گفتى سپهر آينه است از فراز * ستاره درو چشم زنگيست باز
اسب
يكى دشت پيماى برّنده راغ * بديدار و رفتار زاغ و نه زاغ
سيهچشم و گيسوفش « 3 » و مشك دم * پرى پوى و آهوتگ و گورسم
كُه اندام و مَه تازش و چرخ گرد * زمينكوب و دريابر و رهنورد
بپستى چو آب و به بالا چو ابر * شناور چو ماغ و دلاور چو ببر
از انديشهء دل سبك پوىتر * زراى خردمند رهجوىتر
چو شب به دو ليكن چو بشتافتى * بتگ روزِ بگذشته دريافتى
بگامى شمردىُ كه از روى زور * بديدى شب از دور بر موى مور
بجستى بيك جَستن از روى زم « 4 » * بگشتى بناورد بر يك درم
چو بر آب جُستى چو بر كوه راه * بروز از خور افزون بُدى شب ز ماه
برو مژده بر چون ره اندر گرفت * جهان گفتى از باد تگ برگرفت
چنان شد ميان هوا تيز پوى * كه چوگان بدش دست و خورشيد گوى
هامش
( 1 ) - انگشت : زغال
( 2 ) - سوكى : عزادار
( 3 ) - فش : يال
( 4 ) - زم : رودخانه