تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 418

مساهمون:

ص٤١٨
بود دورى از بد ، ره بخردى * بهى نيكى و دوريت از بدى بتلخى چو زهر است خشم از گزند * و ليكن چو خوردنش نوشست و قند
* * *
از آهو سخن پاك و پردَخته گوى * ترازو خردساز و بر سخته‌گوى تو ويژه دو كس را ببخشاى و بس * مدان خوار و بيچاره‌تر زين دو كس يكى نيك‌دان بخردى كاز جهان * زبون افتد اندر كف ابلهان دگر پادشاهى كه از تاج و تخت * بدرويشى افتد شود شوربخت فرون ز آن ستم نيست بر رادمرد * كه درد از فرومايه بايدش خورد سخن همچو مرغيست كش دام كام * نشيند بهرجا كه بجهد ز دام تهىدستى و ايمن از درد و رنج * بسى بهتر از سيم با ناز و گنج كرا نيست دل‌خوش بنيكى خويش * گنه زو بود گر بد آيدش پيش كرا بخت فرّخ دهد تاج و گاه * چو خرسند نبود درافتد بچاه بدى گرچه كردن توان با كسى * چو نيكى كنى بهتر آيد بسى اگر چند بدخواه كشتن نكوست * از آن كشتن آن به كه گرددت دوست غمى نيست كآن دل هراسان كند * كه آن را نه خرسندى « 1 » آسان كند نبست ايچ در داور بىنياز * كز آن به درى پيش نگشاد باز سخن كآن گذشت از زبان دو تن * پراگنده شد بر سر انجمن . . .

شب

شبى همچو زنگى سيه‌تر ز زاغ * مه نو چو در دست زنگى چراغ سياهيش برهم سياهى پذير * چو موج از بر موج درياى قير چو هند و بقار اندر اندوده‌روى * سيه‌جامه وز رخ فروهشته موى چنان تيره گيتى كه از لب خروش * ز بس تيرگى ره نبردى به گوش ميان هوا جاى جاى ابر و نم * چو افتاده بر چشم تاريك تم « 2 »
هامش
( 1 ) - خرسندى : قناعت ( 2 ) - تم : پردهء چشم ، غشاوه .
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 418 | ذبيح الله صفا