بود دورى از بد ، ره بخردى * بهى نيكى و دوريت از بدى
بتلخى چو زهر است خشم از گزند * و ليكن چو خوردنش نوشست و قند
* * *
از آهو سخن پاك و پردَخته گوى * ترازو خردساز و بر سختهگوى
تو ويژه دو كس را ببخشاى و بس * مدان خوار و بيچارهتر زين دو كس
يكى نيكدان بخردى كاز جهان * زبون افتد اندر كف ابلهان
دگر پادشاهى كه از تاج و تخت * بدرويشى افتد شود شوربخت
فرون ز آن ستم نيست بر رادمرد * كه درد از فرومايه بايدش خورد
سخن همچو مرغيست كش دام كام * نشيند بهرجا كه بجهد ز دام
تهىدستى و ايمن از درد و رنج * بسى بهتر از سيم با ناز و گنج
كرا نيست دلخوش بنيكى خويش * گنه زو بود گر بد آيدش پيش
كرا بخت فرّخ دهد تاج و گاه * چو خرسند نبود درافتد بچاه
بدى گرچه كردن توان با كسى * چو نيكى كنى بهتر آيد بسى
اگر چند بدخواه كشتن نكوست * از آن كشتن آن به كه گرددت دوست
غمى نيست كآن دل هراسان كند * كه آن را نه خرسندى « 1 » آسان كند
نبست ايچ در داور بىنياز * كز آن به درى پيش نگشاد باز
سخن كآن گذشت از زبان دو تن * پراگنده شد بر سر انجمن . . .
شب
شبى همچو زنگى سيهتر ز زاغ * مه نو چو در دست زنگى چراغ
سياهيش برهم سياهى پذير * چو موج از بر موج درياى قير
چو هند و بقار اندر اندودهروى * سيهجامه وز رخ فروهشته موى
چنان تيره گيتى كه از لب خروش * ز بس تيرگى ره نبردى به گوش
ميان هوا جاى جاى ابر و نم * چو افتاده بر چشم تاريك تم « 2 »
هامش
( 1 ) - خرسندى : قناعت
( 2 ) - تم : پردهء چشم ، غشاوه .