تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 417

مساهمون:

ص٤١٧
برفتن رهش نيست زى جاى خويش * مگر كشتى و توشه سازد ز پيش مپندار جان را كه گردد نچيز « 1 » * كه هرگز نچيز او نگردد بنيز تباهى به چيزى رسد ناگزير * كه باشد بگوهر تباهىپذير سخنگوى جان « 2 » جاودان بود نيست * نگيرد تباهى نه فرسود نيست ازين دو برون نيستش سرنبشت * اگر دوزخ جاودان گر « 3 » بهشت

مواعظ

ستيزآورى كار اهريمنست * ستيزه بپرخاش آبستنست هميشه در نيك و بد هست باز * تو سوى در بهترين شو فراز چه رفتن ز پيمان چه گشتن ز دين * كه اين هر دو به ز آسمان و زمين چو يار گنهكار باشى ببد * بجاى وى ارتو بپيچى سزد جهان آن نيرزد بر پرخرد * كه دانايى از بهر او غم خورد همان خواه بيگانه و خويش را * كه خواهى روان و تن خويش را چنان زى كه مور از تو نبود به درد * نه بر كس نشيند ز تو باد و گرد
* * *
تو اى دانشى چند نالى ز چرخ * كه ايزد بدى دادت از چرخ برخ نگر نيك و بد تا چه كردى ز پيش * بيابى همان باز پاداش خويش چو از تو بود كژّى و بيرهى * گناه از چه بر چرخ گردان نهى ز يزدان شمر نيك و بدها درست * كه گردون يكى ناتوان همچو تست برنجست آنكش هنرها مهست * نكوكارى و نيكنامى بهست كه ماند نكوكارى ايدر بجاى * بود با تو نيكى بديگر سراى شمر يافه‌تر زندگانى تو آن * كه نَكنى نكويىّ و دارى تَوان
هامش
( 1 ) - نچيز : لا شىء . معدوم ( 2 ) - سخنگوى جان : نفس ناطقه ( 3 ) - اگر در هر دو مورد بمعنى « يا » آمده است
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 417 | ذبيح الله صفا