برفتن رهش نيست زى جاى خويش * مگر كشتى و توشه سازد ز پيش
مپندار جان را كه گردد نچيز « 1 » * كه هرگز نچيز او نگردد بنيز
تباهى به چيزى رسد ناگزير * كه باشد بگوهر تباهىپذير
سخنگوى جان « 2 » جاودان بود نيست * نگيرد تباهى نه فرسود نيست
ازين دو برون نيستش سرنبشت * اگر دوزخ جاودان گر « 3 » بهشت
مواعظ
ستيزآورى كار اهريمنست * ستيزه بپرخاش آبستنست
هميشه در نيك و بد هست باز * تو سوى در بهترين شو فراز
چه رفتن ز پيمان چه گشتن ز دين * كه اين هر دو به ز آسمان و زمين
چو يار گنهكار باشى ببد * بجاى وى ارتو بپيچى سزد
جهان آن نيرزد بر پرخرد * كه دانايى از بهر او غم خورد
همان خواه بيگانه و خويش را * كه خواهى روان و تن خويش را
چنان زى كه مور از تو نبود به درد * نه بر كس نشيند ز تو باد و گرد
* * *
تو اى دانشى چند نالى ز چرخ * كه ايزد بدى دادت از چرخ برخ
نگر نيك و بد تا چه كردى ز پيش * بيابى همان باز پاداش خويش
چو از تو بود كژّى و بيرهى * گناه از چه بر چرخ گردان نهى
ز يزدان شمر نيك و بدها درست * كه گردون يكى ناتوان همچو تست
برنجست آنكش هنرها مهست * نكوكارى و نيكنامى بهست
كه ماند نكوكارى ايدر بجاى * بود با تو نيكى بديگر سراى
شمر يافهتر زندگانى تو آن * كه نَكنى نكويىّ و دارى تَوان
هامش
( 1 ) - نچيز : لا شىء . معدوم
( 2 ) - سخنگوى جان : نفس ناطقه
( 3 ) - اگر در هر دو مورد بمعنى « يا » آمده است