جواب دادم و گفتم كنون تو فضل زمين * شنو يكايك و بر حجتم خرد بگمار
زمين چه باشد اگر زير آتش است كه او * فروتنست و فروتن بدان نباشد عار
اگر بجستن آتش رسول گشت كليم * هم آتش آمد كزتف زبانش كرد فكار
و گر به دو كرد ايزد ندا بگاه خليل * نگفت جز بزمى گاه نوح كآب برآر
گذار مؤمن و كافر بحشر جمله بر اوست * هم او در آخر در دوزخست با كفار
ز مى است از پى خلقان يكى بساط بسيط * ميان چرخ معلق بقدرت جبّار
ز ميست قبلهگه از معنى گل آدم * فرشتگانش به دو ساجد انبيا زوار
جهان چو مهمانخانه است ميزبان ايزد * زمين چو مائده حيوان همه چو مائده خوار
زمين نمازگهى شد كه بينى از بر او * همه جهان به نماز خدا و استغفار
بهايمان بركوعند و آدمى بقيام * نشسته كُه بتشهد به سجده در اشجار
فلك چو ايوانى شد زمين در او چو شهى * بتكيه و اركان پيشش ستاده چاكروار
ز بهر خدمتش آينده و رونده مدام * چه روز و شب چه عناصر چه انجم سيار
فصول سالش هم خادمند ز آنكه بوقت * لباس آرد هريك ورا بسبز نگار
سپيد ساده زمستان دو رنگ حله تموز * حرير زرد خزان ديبه بديع بهار
چو نامه شد وى و اشجار چون حروف سخن * چو نقطه شد وى و افلاك چون خط پرگار
ازوست آمدن ما و بازگشت بدوست * بحشر از وى خيزيم هم صغار و كبار
وز آفتاب كه راندى سخن شنيدم نيز * هم او بشغل زمينست تا بدست ادوار
اگرچه ابصار از نور او همى بينند * همو چو بس نگرندش تبه كند ابصار
اگر ز تابش اويست روز بس چه بود * ز سايهء زميست ار نگه كنى شب تار
ز مى بساط خدا آفتاب شمع ويست * مدام تابان بر روى او ببرّ و بحار
بساط نز پى شمعست بلكه شمع مدام * ز بهر روى بساط است خلق را هموار
بديد مغ كه ز مى به بقبلگى ز آتش * بماند حجتش و عاجز آمد از گفتار
مقرّ ببود كه دين حقيقت اسلامست * محمد است بهين ز انبيا و از اخيار
از همين يك قصيده علاقهء اسدى بمبانى دينى اسلام و مخالفت با معتقدات ايرانى