شعر اسدى بر فردوسى نشانهء عدم اطلاع و قلت ذوق و بيخردى صاحبان اين عقيده است و بس . اينك ابياتى از يك قصيدهء او در مناظرهء مغ و مسلم نقل مىشود :
ز جمع فلسفيان با مغى بدم پيكار * نگر كه ماند ز پيكار در سخن بيكار
ورا بقبلهء زردشت بود يكسره ميل * مرا بقبلهء فرخ محمد مختار
نخست شرط بكرديم كآن كه حجت او * بود قوىتر بر دين او دهيم اقرار
مغ آنگهى گفت از قبلهء تو قبلهء من * بهست كز زمى آتش بفضل به بسيار
بتف آتش برخيزد ابرو جنبد باد * زمى بقوتش آرد برو درختان بار
به آتش اندر سوزد ز فخر هندو تن * به پيش آتش بندند موبدان زنار
خداى آتش را ساخت معجزات خليل * ندا بدوست كجا گفت در نُبى « يانار »
كليم از آتش جستن نبىّ مرسل گشت * به قبله زردشت آتش گزيد هم بفخار
به آتش است سپهر انور و جهان روشن * بر آتش است همه خلق را بحشر گذار
ز سردى آيد مرگ و زميست سرد بطبع * ز گرميست روان و آتش است گرمىدار
زمين فروتر آب و هواست و آتش باز * براست زينهمه در زير گنبد دوار
ازين سهتاست به دو قايم آنچه بپذيرد * همى پذيرند اين هر سه مرد را ناچار
بمجمر اندر نقاد عنبر و عود است * بكوره اندر صرّاف زرّ و سيمِ عيار
زبانههاش زبانست در غِش زر و سيم * براست گفتن همچون زبانهء معيار
اگر نماز برم آفتابرا نه شگفت * كه در تف آتش را آفتاب بينم يار
هم آفتاب چو پيغمبريست ز ايزد عرش * كه معجزستش دادن بديدهها ديدار
چنو برآيد پيشى گِرند حيوان خوش * چنو فروشد گردند مار جان او بار
چو آمريست ز يزدان كجا بدان يك امر * دو صد هزار همى نبت خيزد و اثمار
يكى بديگر طعم و يكى بديگر لون * يكى بديگر سان و يكى بديگر سار
چو عارضى است سپاه نباترا كه بعرض * گه بهار بيايد بدشت و كوه و بغار
حصار بندمه دى كه ساخت گلها را * گشايد و همه را آورد برون ز حصار
گرين هنر همه مر آفتاب و آتش راست * بهست قبلهء من پس برين مكن انكار !