تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 413

مساهمون:

ص٤١٣
شعر اسدى بر فردوسى نشانهء عدم اطلاع و قلت ذوق و بيخردى صاحبان اين عقيده است و بس . اينك ابياتى از يك قصيدهء او در مناظرهء مغ و مسلم نقل مىشود :
ز جمع فلسفيان با مغى بدم پيكار * نگر كه ماند ز پيكار در سخن بيكار ورا بقبلهء زردشت بود يكسره ميل * مرا بقبلهء فرخ محمد مختار نخست شرط بكرديم كآن كه حجت او * بود قوىتر بر دين او دهيم اقرار مغ آنگهى گفت از قبلهء تو قبلهء من * بهست كز زمى آتش بفضل به بسيار بتف آتش برخيزد ابرو جنبد باد * زمى بقوتش آرد برو درختان بار به آتش اندر سوزد ز فخر هندو تن * به پيش آتش بندند موبدان زنار خداى آتش را ساخت معجزات خليل * ندا بدوست كجا گفت در نُبى « يانار » كليم از آتش جستن نبىّ مرسل گشت * به قبله زردشت آتش گزيد هم بفخار به آتش است سپهر انور و جهان روشن * بر آتش است همه خلق را بحشر گذار ز سردى آيد مرگ و زميست سرد بطبع * ز گرميست روان و آتش است گرمىدار زمين فروتر آب و هواست و آتش باز * براست زينهمه در زير گنبد دوار ازين سه‌تاست به دو قايم آنچه بپذيرد * همى پذيرند اين هر سه مرد را ناچار بمجمر اندر نقاد عنبر و عود است * بكوره اندر صرّاف زرّ و سيمِ عيار زبانه‌هاش زبانست در غِش زر و سيم * براست گفتن همچون زبانهء معيار اگر نماز برم آفتابرا نه شگفت * كه در تف آتش را آفتاب بينم يار هم آفتاب چو پيغمبريست ز ايزد عرش * كه معجزستش دادن بديده‌ها ديدار چنو برآيد پيشى گِرند حيوان خوش * چنو فروشد گردند مار جان او بار چو آمريست ز يزدان كجا بدان يك امر * دو صد هزار همى نبت خيزد و اثمار يكى بديگر طعم و يكى بديگر لون * يكى بديگر سان و يكى بديگر سار چو عارضى است سپاه نباترا كه بعرض * گه بهار بيايد بدشت و كوه و بغار حصار بندمه دى كه ساخت گلها را * گشايد و همه را آورد برون ز حصار گرين هنر همه مر آفتاب و آتش راست * بهست قبلهء من پس برين مكن انكار !
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 413 | ذبيح الله صفا