بيتيمى و دوروييت همى طعنه زنند * نه گل است آنكه دو روى و نه درست آنكه يتيم ؟
مبر از من خرد ، آن بس نبود كز پى تو * بسته و كشتهء زلف تو بود مرد حكيم
دژم و ترسان كى بودى آن چشمك تو * گر نكرديش بدان زلفك چون زنگى بيم
زلف تو كيست كه او بيم كند چشم ترا * يا كيى تو كه كنى بيم كسى را تعليم
اين دليرى و جسارت نكنى بار دگر * گر شنيدستى نام ملك هفتاقليم
* * *
شاه چو دل بركند ز بزم و گلستان * آسان آرد بچنگ مملكت آسان
وحشى چيزيست ملك و دانم از آن اين * كاو نشود هيچگونه بسته به انسان
بندش عدل است چون بعدل ببنديش * انسى گيرد همه دگر شودش سان
كيست كه گويد ترا مگر نخورى مى * مى خور و داد طرب زمستان بستان
شير خور و آنچنان مخور كه به آخر * زو نشكيبى چو شيرخواره ز پستان
شاه چو در كار خويش باشد بيدار * بسته عدو را برد ز باغ بزندان . . .
* * *
مأمون آن كز ملوك دولت اسلام * هرگز چون او نديده تازى و دهقان
جبهيى از خز بداشت بر تن چندانك * سوده و فرسوده گشت بر وى و خلقان
مرند ما را از آن فزود تعجب * كردند از وى سؤال از سبب آن
گفت ز شاهان حديث ماند باقى * در عرب و در عجم نه توزى و كتّان
شاه چو بر خزّ و بزّ نشيند و خسبد * بر تن او بس گران نمايد خفتان
ملكى كآن را بدرع گيرى و زوبين * دادش نتوان به آب حوض و بريحان