تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى ) — صفحة 398

مساهمون:

ص٣٩٨
كوچك سرو بزرگ تن آهِخته گردنى * نه در سرش لگام و نه بر گردنش رسن پرورده در حجاز مر او را عرب بناز * بوده بر او چو بر دل و بر اهل مفتتن حسنا بدامن از بدن او نشانده گرد * ليلى بآستينش سترده لب از لبن بسته چنان ميان كه گه كارزار مرد * در برفگنده موى چو گاه عتاب زن گفتم همى بلا به فلك را زمان زمان * لا تدفع ابن عمّك يمشى على ثفن « 1 » بر اسب من دمان « 2 » و دمان زير من هم اسب * هر دو چمان و نازان چون سرو در چمن گفتى ورا سعادت گويد همى به دو * گفتى مرا بشارت گويد همى بدن « 3 » پشتم سوى خراسان ، رويم سوى عراق * سوى يسار شام و يمينم سوى يمن اميد آنكه بخت نمايد به من مگر * تخت وزير شاه جهان بو على حسن خورشيد روزگار ستوده نظام ملك * زَين جهان و زَين زمان زينت زمن فرياد مسلمين رضى مير مؤمنين * بحر اذا تحرّك طورا اذا سكن با حلم آنكه بود نبى را رفيق و صهر « 4 » * با علم آنكه بود ورا بِن عم و خُتن « 5 » لشكرش ناشكسته و ناكشته ، تيغ او * در روم بت نماند و بار مينيه شَمَن « 6 » گه بر سر بتان زر و سيم و گهرفشان * گه از رخ بتان سمن و سيب و لاله چن

4 - بو حنيفهء اسكافى

عوفى نام او را به همين نحو آورده و گفته است « از شعراى مرو بود و در عهد دولت سنجرى والى ولايت سخن‌پرورى شد ، اگرچه كفشگر بود اما طبعى لطيف داشت و ابيات و اشعار او بسيار است » « 7 » نظامى عروضى « ابو حنيفهء اسكاف » را در شمار شاعران « ملوك آل ناصر الدين » ذكر كرده است « 8 » . هدايت او را بنام « ابو حنيفهء مروزى » ياد كرده و گفته است « او را ابو حنيفهء
هامش
( 1 ) - ثفن : پاشنهء پا ( 2 ) - دمان : دم زننده . نفس‌زنان ( 3 ) - دنيدن : دويدن بنشاط و خوشى ( 4 ) - صهر : شوى دختر يا خواهر ( 5 ) - ختن : داماد ( 6 ) - شمن : بت‌پرست ( 7 ) - لباب الالباب ج 2 ص 175 ( 8 ) - چهار مقاله ص 28